Desire Knows No Bounds




Friday, June 30, 2017

انگار یه خونه‌ی ییلاقی چوبی قدیمی و خوشگل، که تمام این سال‌ها کم‌کم وسایل دل‌خواه‌تو خریدی براش. با سلیقه چیدی‌ش. فلان مبلِ پشت‌بلندِ قدیمی، فلان پرده‌ی حریرِ بی‌نقش، فلان کارد چنگالِ دسته‌چوبی، فلان جامِ پایه‌دار شراب، همه و همه، بعد ببینی تمام این مدت، از زیر، از پایه، یه سری موریانه داشته‌ن پایه‌های خونه‌هه رو می‌جوییدن. یه‌هو متوجه شی کف بنیان اون خونه مدت‌ها داشته می‌پوسیده، مدت‌ها در حال اضمحلال بوده و همین روزاست که همه‌چی در هم فرو بریزه و از بین بره.

بعد فکر می‌کنی چی‌کار کنم؟ می‌بینی که هیچی. هیچ‌کار.

حالِ منِ این روزها.


Comments: Post a Comment