Desire Knows No Bounds




Wednesday, July 26, 2017

دیشب موقع شام با بچه‌ها حرف قطاب و باقلوا شد. قطاب طوسی مشهد و باقلوای قزوین. گفتم باقلوا فقط باقلواهایی که مامان‌بزرگ من درست می‌کنه. بعد در ادامه‌ش همون‌جور بلنبلند گفتم اون شت، مامان‌بزرگ که مرده دیگه اما.

عجیبه که مرگ مامان‌بزرگ با این‌که دقیقا جلوی چشمم بود اما انگار هنوز اتفاق نیفتاده. هیچ غمی هیچ اندوهی هیچی حس نمی‌کنم. انگار هنوز خونه‌شه و هنوز هر هفته مامان پای تلفن بهم می‌گه به مامان‌بزرگ زنگ زدی و من هر بار می‌گم همین امشب و هنوز هی سه ماه سه ماه زنگ نمی‌زنم.




Comments: Post a Comment