Desire Knows No Bounds




Saturday, August 19, 2017

وقتی داشتم کتاب «بیماری به مثابه استعاره» را تمام می‌کردم، ناگهان احساس کردم در این کتاب هم دارم به ایده‌ی «علیه تفسیر» برمی‌گردم، چون به نوعی همان چیزی است که می‌گوید: بیماری را تفسیر نکن. از یک چیز، چیز دیگری نساز. هرگز منظورم این نبوده که نباید سعی کنیم چیزی را توضیح بدهیم یا بفهمیم، ولی نباید بگوییم معنای حقیقی ایکس فقط ایگرگ است و بس. ایده‌ی شیء فی‌نفسه را رها نکنیم چون شیء فی‌نفسه حقیقتاً وجود دارد. بیماری همان بیماری است.

سوزان سونتاگ
متن کامل گفت‌وگوی مجله‌ی رولینگ استون
جاناتان کات

Labels:

..
  




امروز بالاخره دست از ترس و نگرانی برداشتم و نشستم تو دفتر سیاهه نوشتم‌ش. با تمام دیتیلی که الردی وجود داره و تمام دیتیلی که تو ذهنم متصورم براش. خیلی کار کردیم تا حالا براش و خیلی کار مونده هنوز. هزار سفر رفتم به خاطرش و هنوز هزار تا سفر دیگه باید برم. هزار تا فکر تو سرمه و همه‌ش متر دستمه و همه‌ش دارم کار می‌بینم و مطلب می‌خونم و متریال و بافت و تکستچر انتخاب می‌کنم و ای‌میل رد و بدل می‌کنم. عاشق این پروژه‌م‌‌ اما و همین به تمام دردسراش می‌ارزه. پریشب که تصادفی سرخپوست رو دیدم رو هم آوردم توش. سرخپوست قرار شد از  سفر که برگشت بیاد پیشم. لذا تو چشم‌انداز پروژه سرخپوست و اوژن رو هم لحاظ کردم به لحاظ چوب و آهن و سفال. پارچه و چوب و آهن و سفال و نور طبیعی و پالت رنگیِ بی‌رنگ. بوی کاج و اون دو تا بوی عجیب ژاپنی و موسیقی هم شیلر و آرکایو و نیکلاس جار. دقیقا در امتداد شو-رومِ بالای گالری. فاز سه‌ی پروژه رو هم نوشتم حتا. فاز سه رو تصمیم گرفتم تو هتل برگزار کنم و آدماشو هم انتخاب کردم تو مغزم. یکی از جذاب‌ترین و یونیک‌ترین شوهای تهران خواهد بود.

آرزوی جدید.
..
  



Friday, August 18, 2017

دارم تلاش می‌کنم تو وضعیت جدید، کنترل‌فریک نباشم. اکچولی این دقیقا همون وضعیتیه که «مواظب نبودم چی آرزو می‌کنم چون ممکنه برآورده شه»ست. یه هو آرزوم برآورده شده، اما طبعا با همون ظنز وودی آلنیِ آقای یونیورس، نه اطز طریق مسالمت‌آمیزی که من انتظار داشتم. حالام دارم سعی می‌کنم کنترل‌فریک نباشم و تو این یه قلم وضعیت که الردی تمام مسئولیت‌ها از روی دوشم برداشته شده و باید یه مدت «بی‌خیال» باشم و تنها و رها و نو استرینگز اتچد، ببینم آیا قادرم اصلن؟ و آیاتر این همون چیزی بوده که همیشه می‌خواسته‌م؟ و آیا حاضرم یه مدت سختی بدم به خودم و هیچ سوپرهیرویی نباشم؟ بشم یه زن معمولی که فعلا نمی‌دونه قراره چی‌کار کنه با شرایط جدید و همین‌که به کار و پروژه‌ش بپردازه قاعدتا باید بهش مدال افتخار داد. مایلم ببینم آیا قادرم روضه‌خونی راه نندازم و بپذیرم این شرایط، قدم خیلی مهمیه برای سه‌تایی‌مون، من و دخترک و زرافه، مخصوصا زرافه، و ببینم آیا می‌تونم دندون رو جیگر بذارم، صبر کنم صبر  کنم صبر کنم و برای اندک‌زمانی هم که شده «لت ایت بی» باشم؟ آیا قادرم بشینم تماشا کنم که پسرکم، که جنتلمن کوچک تمام این سال‌ها، داره جدی جدی می‌ره از ویشم؟ داره می‌ره یه کشور دیگه یه دنیای دیگه؟ آیا طاقت میارم ماهی دو بار نرم انگلیس پیشش؟ و آیا دخترک رو بلدم ول کنم به امان خدا برای یه مدت، که وارد محیط کار جدیدش بشه و این‌قدر روی نظرات من راهکارهای من سلیقه‌ی من رانت‌های من حساب نکنه و گلیم خودشو بتونه از آب بیرون بکشه. آیا می‌تونم یه مدت صبر کنم تا مستقل شدن واقعی‌شو ببینم و با هر وعده غذایی که می‌پزم بی‌که جوجه‌ها دور و برم باشن اشک جمع نشه تو چشام و غذا از گلوم بره پایین؟

«در زمان حال» و «در لحظه زندگی کردن» رو به اندازه‌ی کافی تمرین کرده‌م و بلدم، بی‌مسئولیت‌بودن و مدام نگران رتق و فتق امور نبودن و همه‌چیز و همه کس رو کنترل نکردن و در مورد همه‌چیز نظر ندادن رو بلد نیستم هنوز اما. اگه بتونم روی پروژه‌های گالری و روی پروژه‌ی جدیدمون تمرکز کنم و به باقی اتفاقا فرصت بدم که شامل مرور زمان بشن، یه قدم فیلی بزرگ برداشته‌م در زندگی. یه قدم فیلی جدید.

هنوز «تو که نیستی پیشم» که پخش می‌شه، یه چیزی ته دلم مچاله می‌شه. دارم رو لبه‌ی بند راه می‌رم، لبه‌ی یه بند جدید و هیچ ایده‌ای ندارم سه ماه دیگه کجای دنیام. دلم می‌خواد سه ماه دیگه، ماهی دوبار سفر داشته باشم برای پروژه‌ی جدید و قراردادهای جدید. دلم می‌خواد سه ماه دیگه برنامه‌ی یه ساله‌ی گالری نهایی شده باشه و پروژه‌ی جدید تلفیق بشه باهاش. کلی برنامه دارم برای شو-رومِ بالا. همون‌جوری که تمام این ماه‌ها بهش فکر کردیم و براش برنامه‌ریزی کردیم. دارم به دوباره کار کردن با سرخپوست فکر می‌کنم و به اون شوی جدید و مهمونای وی آی پی‌ای که می‌خوام دعوت کنم. دارم به آرکایو فکر می‌کنم و نیکلاس جار و اسید پائولی که پخش می‌شه تو اون فضا و بوی کاج و بوی اون اسانس ژاپنی و تمام فابریک‌هایی که از جنس من‌ان، شبیه من‌ان. دارم به انتخاب‌هام فکر می‌کنم از تمام سفرهایی که به اروپای شرقی داشته‌م و پاریس و رم و آتن. و خیال می‌کنم دوباره یه رؤیای جدید رو زندگی خواهم کرد.

مواظبم هم چی آرزو می‌کنم، چون ممکنه برآورده شه.
..
  




اگر تجربه‌ی سختی را از سر گذرانده باشی، به‌نوعی با آدم‌هایی که همان تجربه را داشته‌اند احساس همبستگی می‌کنی... الان می‌توانم درک کنم چه جوری می‌شود درمانده بود و از پس آن برنیامد و درد کشید.

سوزان سونتاگ

Labels:

..
  




اگر در حال تجربه‌ی عظیمی هستی، از نظر من آسان‌تر است نوشته‌هایت را به آن‌چه واقعا دارد بر سرت می‌آید ربط دهی به جای آن‌که خودت را درگیر مسائل دیگر کنی تا فرار کنی، با این فرار تنها داری خودت را دوپاره می‌کنی.

سوزان سونتاگ

Labels:

..
  




زمانی که ذهن به سراغ دانستن برود، فضا برای میل گشوده می‌شود.

سوزان سونتاگ

Labels:

..
  




نوستالژی 

داشتم روی میز غولم روغن می‌مالیدم. یادم مانده بود آن سال‌ها سرخپوست گفته بود روغن برای میز به مثابه کرم دست است برای خانم‌ها. باید مرتب روغن بزنی به‌ش، آرام و با دقت. بعدها اما زندگی آن‌قدر چرخیده بود که دیگر روغن میز و کرم دست و تمام این چیزها فراموشم شده بود. گاهی یادم می‌آمد، دیر به دیر اما. این روزها که همه‌چیز آرام‌تر است و خلوت‌تر، گاهی که هوای حوصله نیمه‌آفتابی‌ست، می‌روم روی تراس، آب باغچه‌ی حیاط را باز می‌کنم، روغن و تکه پارچه‌ای کهنه برمی‌دارم و میز را روغن می‌مالم، آرام و با حوصله، مثل امروز. وسط‌های روغن بودم و منتظر چای زنجفیل که سرد شود و تارت لیمو که تازه از «هانس» خریده بودم، که تلفن زنگ خورد. نیمه‌چرب رفتم سراغ تلفن. هاه. هنوز هم خرده‌معجزه‌هایی جا مانده انگار. سرخپوست بود آن ور خط. مانده بودم جواب بدهم یا چی. نمی‌توانستم جواب ندهم. به بعضی آدم‌ها نمی‌شود گفت نه. هر قدر هم که بگذرد، اسم‌شان که بیفتد روی صفحه‌ی موبایل، روی صفحه‌ی مونیتور، روی هر چی، زمان متوقف می‌شود و همه چیز برمی‌گردد به همان جا که بود. جوری که انگار هیچ نشده و هیچ نگذشته و انگار من همان آدم سابق‌ام و سرخپوست همان. خیال کردم تلفن را جواب می‌دهم؛ مکالمه‌ای کوتاه و لابد سؤالی چیزی. تلفن را جواب دادم. سه ربعی گذشته بود و مرد آن طرف خط حرف می‌زد و پارچه‌ی کهنه را انداخته بودم روی میز و چای سرد شده بود و من مانند کَره‌ای که از یخچال مانده باشد بیرون، نرم شده بودم، عجیب نرم.

Labels:

..
  




دیشب تو شهر کتاب آرین داشتم کتابا رو نگاه می‌کردم که یه صدای بم و قدیمی و آشنا گفت سلام آیدا. سرمو آوردم بالا، دیدم سرخپوسته.

Labels:

..
  



Thursday, August 17, 2017

ما از استیصال می‌میریم. توی کتاب‌ها بعدتر درباره‌ی ما این‌طور می‌نویسند؛ گونه‌ای از حیات، که استیصالی کشنده منقرض‌ش کرد‌. بس که مستاصل، امید را پایید. #فرزنداحمد

Labels:

..
  



Tuesday, August 15, 2017

از یه طرف می‌گم بالاخره که دیر یا زود باید این‌کارو می‌کردم لذا اصن خوب شد که این اتفاق افتاد. ازون‌طرف آرامش(ِساختگی؟)م به هم خورده و می‌گم کاش این اتفاق نمیفتاد.
..
  




از تغییرات عجیب غریبی که یه‌هو تو زندگی‌م افتاده دچار انرژیِ کاذب شده‌م گمونم و به جای غم و اندوه، مدا شرایط جدید رو به سخره می‌گیرم و از قضا بدی هم نمی‌گذره. غم مادربودن اگر بگذاره.
..
  




به جز تیکه‌هایی که همایون شجریان می‌خوند، مدت‌ها بود متنی به این مهملی نشنیده و ندیده بودم که پریشبا تو اجرای #سی دیدم. وقتی خوندم نغمه ثمینی متنو نوشته «سیریسلی؟؟؟»تر شدم حتا.
..
  




یه جایی توی شیم‌لس، دِبی با کلی تلاش و انرژی برای مشق مدرسه‌ش یه ماکت ساخته بود و در عین حال لحظه‌شماری می‌کرد که فرانک، پدر دائم‌الخمر همیشه‌دردسر‌سازش برگرده خونه. فرانک مست و کثیف برگشت خونه، رفت بالا تو اتاق دِبی، و خودشو انداخت رو تخت. ماکتی که دِبی اون‌همه زحمت کشیده بود خرد و خاکشیر شد.

دقیقا همون‌جا.
..
  



Sunday, August 13, 2017


حالا آن‌قدر تاریک نیست که چند هفته پیش بود. سه شوکِ روانی در دو ماه من را به عمق تاریکی فرستاده بود که از خودم سراغ نداشتم. زندگی در سطحی نزدیک به صفر؛ کاملن بی‌حس، کرخت، ساکن. خلافِ همیشه ناامن و شکننده هم نبودم. انگار دیگر کل امنیت موضوعیتش را از دست داده بود. نه تنها امنیت، که هر چیز انسانی دیگری.
حالا چند لایه بالاتر آمده‌ام، این‌جایی که الآن هستم زندگی بیشتر جریان دارد، اما هنوز انگار دارم توی یک توپِ بزرگِ پلاستیکی وسط شهربازی می‌دوم. مدام به جداره‌ها می‌رسم، دستم را روی سطح شفافِ توپ می‌گذارم، می‌بینم که بیرونی هست که تویش آدم‌ها دارند زندگی می‌کنند، به سویش می‌دوم، توپ زیر پایم می‌چرخد، و هم‌چنان لایه‌ی کلفتی این وسط هست که همه‌ی صداها را خفه می‌کند ــ خنده‌ها می‌شوند حرکتِ اغراق‌شده‌ی لب‌ها و دهان، آدم‌ها تصویری دو بعدی و تار که از پشت لایه‌ای نیمه‌شفاف دیده می‌شوند ـ و صدای من هم انگار به بیرون نمی‌رسد، و این تو گرم و خشک است و نفسِ آدم روی جداره می‌نشیند و دید را تار می‌کند. این‌جا هوا کم و زندگی قابل رؤیت اما کماکان دور از دسترس است. انگار شوکِ روانی دیگری هم درونِ خودم رخ داده: دیدن چاه‌های عمیقی که از آن‌ها پایین خزیده‌ام. و دیگر نمی‌توان کتمانشان کرد.

Labels:

..
  



Friday, August 11, 2017


در جهان آدمهای بسیاری هستند که آدمهای بسیاری را آزار می دهند. به سختدلی ترک ميکنند، به کلام زخم می زنند، به جد روحشان را مي خراشند و در سیاهی رهاشان می کنند....

از زمانی که شبها موهای نرمش را نوازش میکنم و دورترین افقهای روبرویم بلندی پیشانیش است، آنقدر لالایی میگویم تا صبح روز بعد میشود و همچنان بيخوابم و همواره دوستش دارم، از زمانی که پای ديدن هر دلدرد و جمع شدن اشکهای نو در چشمان براقش قلبم درد می گیرد، دلم ميخواهد بروم یقه تک تک آدمهای جهان را بگیرم، خوب تکانشان بدهم، به هر کدامشان بگويم تو اصلا می دانی تا زمان باليدن این آدمی که آزرده ای، که درد جاری کرده ای در جسم و جانش، که کامش را تلخ کرده ای به سنگین ترین بغضها؛ هیچ می دانی برای بالیدن این آدم، زنی چند شب بیدار مانده؟ برای بزرگ کردنش چند بار بر بالينش اشک ریخته؟ چند بار تا عمق جان با دیدن لبخندش روشن شده؟ هیچ می دانی برای به دنیا آوردن انسانی که وجود و حضورش را چنين ساده می پنداري چقدر درد، برای داشتن و پروراندنش چقدر امید، برای ساختن و سپردنش به دنیای آدمها چقدر نیرو و آرزو مصرف شده؟ تو لابد هیچ نمی دانی که چنین می توانی...

Labels:

..
  




بحران‌های زندگی من شده مث دوران خاتمی. پنج بحران در هفته!
..
  




مامانم پشت تلفن فرو رفته بود در نقش قربانی که حالم بده از دست کارای تو و هیشکی با هیچ معیاری تأییدت نمی‌کنه و مردم چی می‌گن و اینا. خیلی هپی و خوش‌لحن بهش گفتم مامان‌جان به نظرم یه کاری کن، یا منو همین‌جور که هستم بپذیر و بیخودی از دستم حرص نخور، یا برو تو تیم مردم و وای مردم چی می‌گن و اینا، از اساس داشتنِ دختری به اسم منو انکار کن و این‌قدر خودتو بابت من پاسخگو ندون.

مامان در سکوت خبری فرو رفت و رفت و رفت.
..
  




با اتفاق دیروز، یه دوره از زندگی‌م بسته شد. حالا همه‌چی تغییر می‌کنه. همه‌چی دو پرده سخت‌تر دو پرده واقعی‌تر می‌شه حتا.
..
  




به تحقیق اکواردترین اتفاق زندگی‌مو تجربه کردم دیروز. عجیب‌ترین  صحنه‌ای که فکر می‌کردم فقط مال تو فیلماست برام اتفاق افتاد و تا امروز باورم نمی‌شد که چنین اتفاقی افتاده حتا. الان دارم ساعات بعد از توفان رو سپری می‌کنم با تمام  ساوندترک‌های فیلم بابِل در پس‌زمینه. کنتور زندگی من بارها به واسطه‌ی اتفاقایی که توش افتاده صفر شده و این بار، دیروز، بازم این اتفاق افتاد.

بدترین قسمت اتفاق دیروز، واکنش خونواده‌م بود. واکنش مامان‌بابام. واکنش مامانم. هنوزم مامانم بزرگ‌ترین ایششوی زندگی‌مه و هنوزم برای یه بارم که شده آرزوم اینه که نو متر وات که منو تایید می‌کنه یا نه، نو متر وات که تفاوت‌های منو به رسمیت می‌شناسه یا نه، یه بار تمام‌قد وایسته ازم دفاع کنه و بگی هر چی شد هر کاری کردی مهم نیست، من پشتتم. مامان بابام اما هیچ‌وقت پشتم وای نستادن. همیشه در مواجهه با مسائل زندگی‌م، بخش بزرگی از انرژی‌م صرف دفاع از خودم در مقابل اونا و قانع کردن‌شون بود که منو با همین تفاوت‌هام به رسمیت بشناسن. بعد از یه مدت طولانی قطع رابطه، کوتاه اومدم و سعی کردم تا جایی که می‌شه به‌شون احترام بذارم و باهاشون دوباره معاشرت کنم. اما یه اتفاقی مث اتفاق دیروز، یه تلفنی مث مکالمه‌ی امروز با مامانم یادم آورد دلیل اون خشمی که تمام این سال‌ها ازشون ته دلم قایم کرده بودم چی بود. یادم اومد چرا هیچ‌وقت به‌شون احساس تعلق نکرده‌م و چرا هیچ‌وقت حتا در بدترین شرایط زندگی، هیچ‌وقت جزو آپشنایی نبوده‌ن که بخوام رو کمک‌شون حساب کنم.

این نوشته پر از «ترین» و «هیچ‌وقت» و «همیشه» و قیدهای مطلق‌ه. لابد دو روز دیگه که حالم بهتر شده باشه می‌تونم این یادداشتو بازنویسی کنم. الان اما خالی‌ام. خالی و سرخورده. سرخورده‌ای که از قضا این ماجرا دیگه براش جدید نیست و قابل پیش‌بینی بوده حتا. دلم می‌خواست یکی بی‌هیچ توقعی و پیش‌شرطی، تمام‌قد پشتم وایسته. اما تو همه‌ی جنگا مجبور بودم با خودی‌ها هم هم‌زمان بجنگم. این روزا هم خواهد گذشت. فردا یه راهی پیدا می‌کنم لابد. پشن زندگی و پشن جنگیدن و مچ‌انداختن هنوز سرپا نگه‌م می‌داره. پشن دهن‌کجی کردن به تمام کسایی که هی خواستن تحقیر و تخطئه‌م کنن، هر کدوم به شیوه‌ی خودشون. امروز اما، الان اما فقط خسته‌م.
..
  



Monday, August 7, 2017

یه جوری از سفر برگشته‌م که بدنم اشتباهی به وقت آمریکا تنظیم شده و فکر کنم هرگز دیگه نمی‌تونم در طول روز بیدار بمونم:|
..
  



Saturday, August 5, 2017


از متن:

هر تعاملی یک استراحتی می‌خواهد. فوتبال. بسکتبال. کار.  حتی رابطه‌ی عاشقانه‌ی دو آتشه هم استراحت می‌خواهد. هر از چندگاهی آدم‌ها باید به همدیگر فرصت نفس کشیدن بدهند. جدایی را تجربه کنند. بیست و چهار ساعته فیس‌تو فیس  و چیک تو چیک بودن، کل تعامل را لوث می‌کند و مثل راحت‌الحلقوم، شیرینی‌اش دل آدم را می‌زند. نهنگ‌ها خیلی خوب این را می‌فهمند. تا ته سیاهی اقیانوس می‌روند. اما هر از چند‌گاهی می‌آیند روی آب. شش‌هایشان را خالی می‌کنند. آسمان را می‌بینند و دوباره برمی‌گردند پایین. 

Labels:

..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017