Desire Knows No Bounds




Friday, August 11, 2017

به تحقیق اکواردترین اتفاق زندگی‌مو تجربه کردم دیروز. عجیب‌ترین  صحنه‌ای که فکر می‌کردم فقط مال تو فیلماست برام اتفاق افتاد و تا امروز باورم نمی‌شد که چنین اتفاقی افتاده حتا. الان دارم ساعات بعد از توفان رو سپری می‌کنم با تمام  ساوندترک‌های فیلم بابِل در پس‌زمینه. کنتور زندگی من بارها به واسطه‌ی اتفاقایی که توش افتاده صفر شده و این بار، دیروز، بازم این اتفاق افتاد.

بدترین قسمت اتفاق دیروز، واکنش خونواده‌م بود. واکنش مامان‌بابام. واکنش مامانم. هنوزم مامانم بزرگ‌ترین ایششوی زندگی‌مه و هنوزم برای یه بارم که شده آرزوم اینه که نو متر وات که منو تایید می‌کنه یا نه، نو متر وات که تفاوت‌های منو به رسمیت می‌شناسه یا نه، یه بار تمام‌قد وایسته ازم دفاع کنه و بگی هر چی شد هر کاری کردی مهم نیست، من پشتتم. مامان بابام اما هیچ‌وقت پشتم وای نستادن. همیشه در مواجهه با مسائل زندگی‌م، بخش بزرگی از انرژی‌م صرف دفاع از خودم در مقابل اونا و قانع کردن‌شون بود که منو با همین تفاوت‌هام به رسمیت بشناسن. بعد از یه مدت طولانی قطع رابطه، کوتاه اومدم و سعی کردم تا جایی که می‌شه به‌شون احترام بذارم و باهاشون دوباره معاشرت کنم. اما یه اتفاقی مث اتفاق دیروز، یه تلفنی مث مکالمه‌ی امروز با مامانم یادم آورد دلیل اون خشمی که تمام این سال‌ها ازشون ته دلم قایم کرده بودم چی بود. یادم اومد چرا هیچ‌وقت به‌شون احساس تعلق نکرده‌م و چرا هیچ‌وقت حتا در بدترین شرایط زندگی، هیچ‌وقت جزو آپشنایی نبوده‌ن که بخوام رو کمک‌شون حساب کنم.

این نوشته پر از «ترین» و «هیچ‌وقت» و «همیشه» و قیدهای مطلق‌ه. لابد دو روز دیگه که حالم بهتر شده باشه می‌تونم این یادداشتو بازنویسی کنم. الان اما خالی‌ام. خالی و سرخورده. سرخورده‌ای که از قضا این ماجرا دیگه براش جدید نیست و قابل پیش‌بینی بوده حتا. دلم می‌خواست یکی بی‌هیچ توقعی و پیش‌شرطی، تمام‌قد پشتم وایسته. اما تو همه‌ی جنگا مجبور بودم با خودی‌ها هم هم‌زمان بجنگم. این روزا هم خواهد گذشت. فردا یه راهی پیدا می‌کنم لابد. پشن زندگی و پشن جنگیدن و مچ‌انداختن هنوز سرپا نگه‌م می‌داره. پشن دهن‌کجی کردن به تمام کسایی که هی خواستن تحقیر و تخطئه‌م کنن، هر کدوم به شیوه‌ی خودشون. امروز اما، الان اما فقط خسته‌م.


Comments:
:* رسما
 
Post a Comment