Desire Knows No Bounds




Friday, August 11, 2017

مامانم پشت تلفن فرو رفته بود در نقش قربانی که حالم بده از دست کارای تو و هیشکی با هیچ معیاری تأییدت نمی‌کنه و مردم چی می‌گن و اینا. خیلی هپی و خوش‌لحن بهش گفتم مامان‌جان به نظرم یه کاری کن، یا منو همین‌جور که هستم بپذیر و بیخودی از دستم حرص نخور، یا برو تو تیم مردم و وای مردم چی می‌گن و اینا، از اساس داشتنِ دختری به اسم منو انکار کن و این‌قدر خودتو بابت من پاسخگو ندون.

مامان در سکوت خبری فرو رفت و رفت و رفت.


Comments: Post a Comment