Desire Knows No Bounds




Monday, January 30, 2017

روزگارم ابری‌ست.
..
  



Sunday, January 29, 2017

تو یکی از شبکه‌های اجتماعی یکی نوشته بود برای آرامش داشتن تو زندگی روزی صدبار ناشتا این ذکر رو بگین: «هیچ‌چیز از هیچ‌کس بعید نیست».
..
  



Saturday, January 28, 2017

درست وقتی خیال می‌کنی همه‌چیز تمام شده و دیگر راه بازگشتی نیست، درست زمانی که خودت را برای سوگواری و تنهایی آماده می‌کنی، در تاریکی اتاق، در را باز می‌کند می‌آید تو، می‌نشیند لب تخت، و در آغوش می‌گیردت. جوری که انگار آمده تا بماند. جوری که امن می‌شود جهان‌م.

یادداشت‌های شبانه --- سیلویا پرینت

Labels:

..
  



Friday, January 27, 2017

RIP
2017.01.25 - 2016.12.10
..
  




از آدم‌ها بپرهیز،
مث قبلنا،
مث همیشه؛
آفرین.
..
  




آخخخخخ که دقیقا همین:

یکی از سرگرمی‌های من همین است که چگالی معنوی آدم‌ها را تخمین بزنم. اختراع خودم است. نسبت حجم فکر و دغدغه‌ی آدم‌ها به سن آن‌ها. چگالی معنوی همکار تپلم خیلی ناامیدکننده است و به طور ناجوری به سمت صفر میل می‌کند. هیچ وقت حرف‌هایش آدم را غافلگیر نمی‌کند.

مثلا؟ مثلا هربار که با کاوه معاشرت می‌کنم، بعدش می‌رم کلی مقاله و مطلب می‌خونم که بفهمم چی می‌گفته، چی می‌گه. هر بار با الف معاشرت می‌کنم، بعدش پای گوگل‌ام، دارم کار می‌بینم و هیستوری‌هاشونو می‌خونم و قیمتا رو مقایسه می‌کنم. با میم که حرف می‌زنم، پشت‌بندش چهارتا کتاب مدیریتی می‌گیرم دستم. بعد الان که این پست وبلاگه رو خوندم، دیدم چه بعضی از آدما واقعا چگالی‌شون صفره، چه در طول معاشرت هیچی به تو اضافه نمی‌کنن، و نات اونلی هیچی به‌ت اضافه نمی‌کنن، که در تمام طول معاشرت عملا دارن از تو تغذیه می‌کنن، تمام معاشرت حول محور تو می‌چرخه، و همین، و تمام. خمیازه‌ی مطلق.

تا حالا حواسم به چگالی معنوی آدما به این وضوح جلب نشده بود، در این حد که یاد بعضی نفراتْ، خامُش‌ام می‌دارد؛ در این حد اصلا:|
..
  





دقیقا  همین حالا که این پاراگراف را می‌نویسم، همکار تپلم آمده و نشسته کنار آن یکی همکارم و دارند درباره‌ی بازی فوتبال دیشب حرف می‌زنند. تن صدای همکار تپلم مثل صدای قلب آدم مرده، یکنواخت و کسالت‌بار است. هیچ فراز و نشیبی ندارد. حتی وقتی که می‌خندد صدایش یکنواخت است. ها ها ها. موضوع حرف‌ش هم مثل خودش یکنواخت است. مثلا روزهای دوشنبه مکالمه‌اش این‌طور است: سلام. آخر هفته‌ات خوب بود؟ لوسی (سگ بزرگ و بدقواره‌اش) مریضه. آخ بیمه چقدر گرون شده. راستی بازی فوتبال دیشب رو دیدی؟ دفاع‌شون مزخرف بود. ناهار چی بخوریم؟  و راهش را می‌کشد و می‌رود پشت میز خودش. همکار تپلم باید حدود پنجاه سال سن داشته باشد. اما حجم فکرها و دغدغه‌ها و امیدها و ترس‌هایش به اندازه‌ی یک نوزاد چهار ماهه است. یکی از سرگرمی‌های من همین است که چگالی معنوی آدم‌ها را تخمین بزنم. اختراع خودم است. نسبت حجم فکر و دغدغه‌ی آدم‌ها به سن آن‌ها. چگالی معنوی همکار تپلم خیلی ناامیدکننده است و به طور ناجوری به سمت صفر میل می‌کند. هیچ وقت حرف‌هایش آدم را غافلگیر نمی‌کند و هیچ وقت هم منشا حرف‌هایش از دل و مغزش نیست. همه‌ی حرف‌هایش از سمت بازوها و معده و مثانه و روده‌اش جوانه می‌زنند.

برعکس او لیندا است. حسابدارمان.  نسبت جغرافیایی اتاق لیندا به اتاق من مثل نسبت مراغه است به زاهدان. یا نسبت نیاوران  به ورامین. از هم دوریم و فوقش هفته‌ای یکی دو بار همدیگر را توی آشپزخانه ببینیم (آشپزخانه یک جایی است مثل یزد یا مثلا میدان انقلاب).  خیلی سال پیش لیندا تب مخوفی گرفت و بعد از آن تارهای صوتی‌اش آسیب دید. حرف زدنش، نجواست. انگار دائم مثل اسنودن مشغول بازگو کردن اسرار حکومتی است. لیندا هم‌سنِ همکار تپلم است. در عوض حجم فکرها و دغدغه‌هایش یک میلیون برابر اوست. چگالی معنوی لیندا کم‌کم دارد سوق پیدا می‌کند به سمت بی‌نهایت. هر بار که با او صحبت می‌کنم یک تکه‌ی عظیم از ابر فکرهایش را قیچی می‌کند و می‌گذارد روی شانه‌هایم. تبحر خاصی در افزایش چگالی آدم دارد. با بیست دقیقه مکالمه‌ی غیررسمی، مثل یک قلوه‌سنگ سنگین می‌روم کف ذهن خودم ته‌نشین می‌شوم. برعکس همکار تپلم که تبحرش تبدیل آدم به چوب‌پنبه است.

حالا هم که این پاراگراف را تمام کردم، همکار تپلم همه‌ی دغدغه‌هایش را راست و ریس کرده. آدرس یک دامپزشک خوب را گرفته، دلیل دفاع بد فوتبالیست‌های دیشب را فهمیده و ناهار هم قرار است همبرگر بخورد با دو لایه پنیر اضافه. هم‌کلام بودن با همکار تپلم و لیندا هر دو سخت است. هر کدامشان منتهی‌الیه طیف چگالی معنوی را به سختی چسبیده‌اند و ول نمی‌کنند. من آدم‌هایی که چگالی‌شان استاندارد است را بیشتر دوست دارم. آدم‌های معمولی. یک هم‌نشینی معقول که روح آدم را به یک میزان معین و سینوس‌وار بالا و پایین کند. از همین آدم‌هایی که با سگ زشت‌شان در خیابان قدم می‌زنند و دغدغه‌های سنگین‌شان را قیچی می‌کنند و روی دوش آدم ‌می‌گذارند و و برای ناهار همبرگر با دو لایه پنیر اضافه می‌زنند به بدن. از همین آدم‌ها

Labels:

..
  



Thursday, January 26, 2017

Where the fuck is that contraction


از متن:
چیزی در دنیا به ترسناکی نخوابیدن نیست. سه چهار روزی که در بیمارستان بودیم، عملا در بیست و چهار ساعت شاید نیم ساعت سه ربع میخوابیدم. خانه هم که آمدیم، شاید مجموع خوابی که میکردم تا همین اواخر چهار پنج ساعت بود که تقسیم میشد در تیکه های یک ساعت و نیمه. شکنجه ترین قسمت مادر شدن همین مسئله خواب است. هر چه قدر هم مردم از وحشتناکی بی خوابی مزمن بگویند، تجربه اش فقط میتواند عمق فاجعه اش را منتقل کند.
در بیخوابی های شبانه و درد مهره ی شکسته ام، و سیکل تکراری شیر دادن، آروغ گرفتن، پوشک عوض کردن، خواباندن بچه و آروم کردن گریه اش، خودم را گم کردم. احساس میکردم من که اهمیتی ندارم. من گاو مش حسن ام که دارد بچه را شیر میدهد.

Labels:

..
  





۲۵ ژانویه ۲۰۱۷





از متن:

یاد مغولستان و اسب سواری کمی حالم را خوب می‌کند، اما از بی‌معنی بودن زندگی کم نمی‌کند. هنوز برایم عجیب است که که چرا هرروز صبح که بیدار می‌شویم در مورد این حرف نمی‌زنیم، چرا توی خبر‌ها و میزگردهای تلویزیونی درمورد این بحث نمی‌کنیم که چرا باید به یک پروسه این‌قدر بی سر و ته به اسم زندگی تن بدهیم. شاید هم واقعا اکثریت آدم‌های دنیا به ته داشتن زندگی معتقدند.

Labels:

..
  



Monday, January 23, 2017



هیچ وقت بحث سیاسی نکنید. چه نفعی برای شما دارد؟ آیا پولی برای این کار به حساب‌تان واریز می‌کنند؟ اگر بکنند، پس خطر بزرگی شما را تهدید می‌کند. خواهش می‌کنم از من فاصله بگیرید. چه با چپ، چه با راست، چه با خارجی و چه با داخلی، بحث نکنید. ممکن است طرز فکر شما با بقیه متفاوت باشد و گاهی این تفاوت برایتان گران تمام شود. سیاست برای انسان‌های گمنام فقط در تاکسی و سونا بخار مجاز است. اگر به زندان بیافتید چه کسی شما را به یاد می‌آورد؟ فقط در شغل خودتان تلاش کنید. کسی که فعال سیاسی است دارد در شغلش تلاش می‌کند. به این نوشته‌ی معروف که «فلان را گرفتند گفتم من فلان نیستم و در نهایت به سراغ من آمدند و دیگر کسی نبود» هم توجه نکنید. هیچ وقت به سراغ شما نمی‌آیند. اگر هم بیایند الان نخواهند آمد. دلیلی ندارد خودتان برای گرفته شدن پیش‌قدم شوید. اگر قصد شهرت دارید باید پیش از آن که به زندان بیافتید این شهرت را کسب کرده باشید وگرنه خطای بزرگی در آفسایدگیری انجام داده‌اید و دروازه‌بان بیچاره را با سه مهاجم تمام‌کننده تنها گذاشته‌اید.

هیچ وقت دزدی نکنید. چون عاقبت اشتباه می‌کنید و رسوا می‌شوید. اگر تنهایی دزدی کنید، همه با شما دشمن می‌شوند. اگر در یک گروه باشید، عواقب اشتباهات دیگران گریبان شما را خواهد گرفت. حتی اگر دست‌تان رو نشود، نگرانی و توهم نابودتان می‌کند. آنهایی که شغل‌شان دزدی است، نگران نیستند. به زندان رفته‌اند و فکر می‌کنند تقاص کارشان را پس داده‌اند. از تاریکی نمی‌ترسند. شب با خیال راحت می‌خوابند. آب از سرشان گذشته است. آیا بهتر نیست به جای این که زندگی خود را از بین ببرید، یک عمر تلاش کنید و انسان موفقی باشید؟ زندگی در کنار خانواده و آخر هفته‌های رویایی بهتر است یا در زندان کنار یک احتمالا هیولا؟ چرا انسان باید سر و کارش به زندان بکشد؟ هیچ وقت فکر کرده‌اید که شاید در زندان مورد تجاوز قرار بگیرید؟ دزدی را فراموش کنید و فردا شش صبح از خواب بیدار شوید. کار کنید. هرگز رشوه ندهید. شما که نمی‌دانید طرف مقابل چه اعتقادی دارد. شاید وظیفه‌شناس باشد و نظر منفی نسبت به شما پیدا کند. شاید دنبال مدرکی علیه شما می‌گردد. اگر هم در استخر و سونا این پیشنهاد را بدهید به این امید که صدا و تصویرتان ضبط نشود، از کجا معلوم که بعد از گرفتن پول و شیرینی کارتان را انجام دهد؟ اگر پیمانکار هستید هرگز ناظرتان را تهدید نکنید. شکایت از حراست شاید یک بار کمک کند اما به این احتمال فکر کرده‌اید که ناظر دیگر هم همان بلا را بر سرتان بیاورد به این امید که حراست این بار کمی با تردید به شکایت شما نگاه کند؟ در ضمن همیشه حواس‌تان باشد که کارمندها ممکن است پیشرفت کنند و رئیس شوند. باید هوای همه را داشته باشید. باید همه چیز را رصد کنید. کار سختی است. بنابراین اگر حق انتخاب دارید پیمانکار نباشید. به دست آوردن کسب و کار مناسب بسیار سخت است اما گاهی اوقات می‌شود تصمیم بهتری گرفت. اگر در تهران خانه‌ای دارید که دو میلیارد می‌ارزد و یک کارگاه تقریبا ورشکسته دارید و با پژو دو ساعت تا محل کار خود رانندگی می‌کنید خوب خیلی گاو هستی دوست من! (چنین شخصی وجود دارد.) خانه‌ی خودتان را بفروشید و با پانصد میلیون یک قصر در شهرستان بسازید و بقیه‌ی پول خود را در بانک بگذارید و تا آخر عمرتان عشق و حال کنید. اگر عذاب وجدان دارید، یک کسب و کار مطمئن راه بیاندازید و چهار نفر جوان را هم به اندازه‌ی قانون کار حقوق بدهید. اگر فرزندتان مستقل شده و شما هم شصت ساله هستید که بی‌خیال. چه آینده‌ای برای شما باقی مانده است؟ پول را خرج کنید و حالش را ببرید. پیش از آن که پرده فرو افتد و جهان‌تان در تیرگی فرو رود این کار را انجام دهید.

هیچ وقت دعوا نیافتید. شاید دویست کیلو وزن داشته باشید. شاید سه متر قد داشته باشید اما این احتمال هست که با یک دشنه‌ی تیز زندگی خود را از دست بدهید. اگر فرد مورد نظر ضعیف‌تر از شما باشد، ستمکار خواهید بود. ضعیف‌کش می‌شوید و نام نیک خود را از دست خواهید داد. به جای این که دعوا کنید آیا بهتر نیست نشنوید و نبینید؟ اگر تنها هستید و به شما فحش بدی دادند، به راحتی آن را قبول کنید و از کنارشان بگذرید. اگر دوست یا همسرتان در کنار شماست و انتظار دارد که جوابی بدهید، اولا در انتخاب دوست و همسر دقت کنید که چنین توقعات غیرروشنفکرانه‌ای از شما نداشته باشند، دوما خود را در آغوش جداکننده بیاندازید تا آنها شما را جدا کنند. البته سعی کنید زیاد تابلو نباشید. چرا پیشگیری نکنید؟ در محل‌های ناامن تردد نکنید. شب و تنها در جاده‌های خطرناک‌ رانندگی نکنید. از انسان‌های مست دوری کنید. لباس نامناسب نپوشید. این ربطی به جامعه و مبارزه‌ی مدنی ندارد. نباید برای دیگران خود را قربانی کنید. در یک جمع خودمانی، در یک محیط بهتر لباسی که دوست دارید بپوشید. در دعوای دیگران هم شرکت نکنید. وقتی نمی‌توانید برنده را تشخیص دهید برای چه در دعوای دیگران دخالت می‌کنید. هیچ وقت دیگران را از هم جدا نکنید. هیچ ربطی به شما ندارد. شما بهتر است راه خودتان را بروید. سعی کنید به سرعت محل را ترک کنید. حتی اگر همدیگر را بکشند هم برنگردید. این همه آگهی ترحیم در شیشه‌ی مغازه‌ها که غریبه‌های از دنیا رفته را نشان می‌دهند چه ضرری به حال شما داشته است؟

درست رانندگی کنید. اگر بد رانندگی کنید احتمال مرگ خود را بالاتر می‌برید. نگویید بیست سال است تصادف نکرد‌ه‌ام. دوست عزیز، متوجه حرف من نیستید. می‌گویم احتمال مرگ خود را بالاتر می‌برید. آیا بهتر نیست انسان زندگی کند به جای این که مرگ را انتخاب کند؟ موقع بارندگی جاده لغزنده است. با سرعت بالا احتمال لغزش خود را بیشتر می‌کنید. در تقاطع‌های کم‌تردد نمی‌گویم توقف کامل کنید اما با سرعت صد از آن عبور نکنید. با چشمان بسته از آن عبور نکنید. من سرعتم را بسیار کم می‌کنم. بوق می‌زنم. اگر راننده‌ای مثل من در تقاطع باشد، مشکلی ندارید اما آیا فکر نمی‌کنید که راننده‌هایی مثل شما در انتظارتان باشند؟ آیا بهتر نیست زندگی کنید به جای این که مرگ را انتخاب کنید؟ هیچ وقت به راننده‌ای که در ماشینش نشسته‌اید برای دقت در رانندگی تذکر ندهید. چون او خوشحال می‌شود و فکر می‌کند دارد خیلی باحال رانندگی می‌کند. سرعتش را بیشتر می‌کند. سبقت‌های خطرناک بیشتری می‌گیرد و سعی می‌کند شما را به کشتن دهد. بهتر است از او بخواهید بایستد و پیاده شوید. هیچ وقت نگران حرف مردم نباشید. شما دارید زندگی را انتخاب می‌کنید.

هیچ وقت بیکار نباشید. اگر کاری دارید استعفا ندهید. یادتان باشد زندگی بدون شغل و کار در فیلم‌ها رویایی و امکان‌پذیر است. با خود نگویید از این سگدونی استعفا می‌دهم و ناگهان بیل گیتس ایران می‌شوم. روزی که استعفا بدهید نقطه‌ی عطف زندگی شما نخواهد بود. یک مرحله شما را به عقب پرت می‌کند. اگر زن هستید برای این که مستقل باشید و بتوانید حرفی برای گفتن داشته باشید بهتر است کار کنید. اگر هنوز ازدواج نکرده‌اید حتما همسر پولداری انتخاب کنید. شرط‌های زیادی بگذارید تا از لحاظ مالی مشکلی نداشته باشید و استقلال خود را حفظ کنید. در سریال‌های تلویزیون ثروتمندان اسیر خیانت و پوچی هستند. هیچ دلیلی وجود ندارد که با فقر و بدبختی این مشکلات را نداشته باشید.

هرگز با پدر و مادر خود رابطه‌ی بدی نداشته باشید. حتی اگر سنگ باشید، اندوه پدر و مادر انسان را خرد می‌کند. آنها بدون چشمداشت و بدون انتظار شما را دوست دارند. شاید اشتباه کنند و اذیت‌تان کنند. این بخت شماست. اما هر گونه مقابله وضعیت را بدتر می‌کند. آنها مثل بقیه حساب کتاب نمی‌کنند. آیا بهتر نیست مشکلات را بیشتر نکنیم؟ اگر همسر خودتان را دوست دارید باید بدانید صبوری در برابر والدینش و تعریف از آنها او را آرام و قدرشناس می‌کند. اگر هم نمی‌کند چرا همسرتان را دوست دارید؟ اگر پدر و مادر ثروتمندی دارید و برادر و خواهر زیادی دارید سعی کنید واقعا دلسوز والدین به نظر برسید. چرا کمک مالی‌شان را قبول نکنید وقتی آنها  خوشحال می‌شوند؟ اگر برادر و خواهر خودتان را دوست دارید در این کار زیاده‌روی نکنید زیرا آنها از حرکات شما ناراحت می‌شوند. به عبارت دیگر نامحسوس چاپلوسی کنید. ایجاد تنش در میان خانواده آخرین کاری است که در این دنیا باید انجام دهید. عقل داشته باشید و هیچ وقت به همسرتان یا شریک زندگی خود خیانت نکنید. چون احتمالا آلوده‌ی این کار خواهید شد و در نهایت دست‌تان رو خواهد شد. این موضوع چیزی نیست که بتوانید آن را پنهان کنید. از برادر و خواهر و دوست خود می‌توانید اما از کسی که شب و روز در کنارش زندگی می‌کنید نمی‌توانید. همسر خود را از دست خواهید داد. اگر از این موضوع ضربه نخورید از مراحل حقوقی می‌خورید. از قانون می‌خورید. در بین آشنایان رسوا می‌‌شوید. اگر هم توانستید موضوع را پنهان کنید عذاب وجدان شما را نابود می‌کند. اگر هم عذاب وجدان ندارید، حس شیرین وفاداری را تجربه نمی‌کنید و اگر آن هم برای شما مهم نیست در جای درستی قرار ندارید. چرا ازدواج کردید و این همه هزینه و وقت صرف می‌کنید؟ اگر هم ازدواج و خانواده، هم خیانت و تنوع در شریک جنسی را دوست دارید چرا خودتان را عوض نمی‌کنید؟ آیا بهتر نیست لذت‌های کم‌خطرتر را تجربه کنید؟ دوست ندارید اولین نفری باشید که با شلوارک و زیرپوش و دم‌پایی به قله‌ی گاشربروم صعود می‌کند؟

خودتان را نکشید. با هر اعتقادی نباید خودتان را بکشید. اگر می‌خواهید از کسی انتقام بگیرید، یا اگر خودکشی‌تان نمادین است چه فایده‌ای دارد وقتی نیستید؟ اگر به جهان بعد از مرگ اعتقاد دارید باید بدانید که گناه بزرگی را مرتکب می‌شوید. شاید در جهنم طبقه‌ی مخصوصی را برای شما آماده کرده باشند اما دلیلی ندارد که مدام با صادق هدایت و رومن گاری هم‌صحبت باشید. فکر جین سیبرگ و سیلویا را از ذهن خود بیرون کنید. آنجا عذاب‌های متنوعی برای شما وجود دارد و فرصت استراحت ندارید. اگر همه چیز برایتان تمام شده و تحمل ندارید، این تهدید را به فرصت تبدیل کنید. خودکشی را به سال بعد موکول کنید. فقط یک سال به خاطر من صبر کنید. روز اول یک کیلو ناپلئونی بخورید و نگران اضافه وزن نباشید. اگر ماشین دارید، اگر طلا دارید، آنها را بفروشید. هیچی ندارید؟ یک بسته پول را در اولین فرصت بدزید و عشق و حال کنید. رئیس ناراحت‌تان کرده؟ می‌توانید بزنید زیر گوشش. این کار از مردن که راحت‌تر است. می‌توانید هر کاری دلتان می‌خواهد بکنید. نگران عواقب آن نباشید. می‌توانید شلوار خود را در جمع بکشید پایین. لازم نیست هر روز بروید سرکار. می‌توانید بروید و فردا بیایید. اگر از تنهایی رنج می‌بردید، می‌توانید با خیال راحت به همه پیشنهاد رابطه بدهید. نیازی نیست دروغ بگویید اما اگر بگویید هم مشکلی نیست. هیچ وقت ناراحت نباشید. چرا وقتی می‌شود رفت در عروسی و مهمانی رقصید، زانوی غم بغل می‌کنید؟ آیا می‌توانید مشکل‌تان را حل کنید؟ بله؟ خوب غصه نخور عزیزم. نه؟ چه بهتر. زحمت‌تان کمتر می‌شود. بگذارید یک مثال بزنم. شب امتحان اگر تا فردا صبح درس بخوانید پاس می‌شوید. خوب باید تا صبح خودتان را پاره کنید. اما اگر کار از کار گذشته باشد خیلی راحت کتاب را کنار بگذارید. دوش بگیرید. چای آماده کنید. فیلمی انتخاب کنید. تخمه بخورید و چای را با شیرینی بخورید. بعد هم با خیال راحت بخوابید. شب‌ها تنها نباشید. بروید برقصید. بروید در کلاب. صحنه را به تسخیر خود درآورید. لازم نیست خوشگل و خوشتیپ باشد. فقط اعتقاد داشته باشید که آل آیز آن آس. دی واچینگ آس.

Labels:

..
  



Sunday, January 22, 2017



س.د عزیزم
حرف حرف میاره و سکوت، سکوت. هرچی از آخرین باری که گپ‌زدیم زمان بیشتری می‌گذره به حرف اومدن سخت‌تر می‌شه و انگار که گذشته سراب بوده و دیگه نمی‌شناسمت. مثل نفیسه، بغل دستی دبستانم که هجده سال بعد توی فیسبوک پیداش کردم و جوک‌های سکسیستی و هوموفوبی شرمی‌کرد و از رهگذران توی خیابون غریبه‌تر بود. می‌دونی که با امل‌ها و محافظه‌کارهای ذهنی مشکلات بنیادین دارم و اگه از نسل‌های قبل‌تر از خودم نباشن ضربتی و بی‌تامل از زندگیم حذف‌شون می‌کنم. زنی که مش استخونی گذاشته بود و ناخن‌های ترسناک بلند پلاستیکی داشت و توی عکس پروفایلش با دندون‌های خاکستریش می‌خندید کوچک‌ترین ربطی به نفیسه‌یی که رگ‌های آبی دست‌هاش از زیر پوست لطیفش پیدابود و حرف زدنش صدای جیرجیرک می‌داد و توی کتاب علومش برای عکس آقا کلاه و شنل زورو کشیده بود نداشت. البته خود نه ساله‌ی من هم ربطی به چیزی که الان هستم ندارم. نمی‌دونم قبلا برات گفتم یا نه، خیلی دروغگو بودم و مرزی بین واقعیت و خیال و داستان و توهم نداشتم و هرروز توی راه برگشت خونه برای نفیسه مزخرف می‌گفتم و اون هم کم‌حرف و اکثرا لال بود و فقط گوش می‌داد و زوج موفقی بودیم. بی‌دلیل و غریزی دروغ می‌گفتم و مثلا اگه نهار قیمه داشتیم و ازم می‌پرسیدن ظهر چی خوردی می‌گفتم قرمه سبزی. سوای این بداهه کاری‌ها یک سری دروغ‌های طبقه‌بندی شده هم داشتم که از قبل طرح‌شون رو می‌ریختم. همون سال در سفر نوروزی‌مون به لاهیجان یک عکس خانوادگی توی جنگل انداخته بودیم که من توی آب افتاده بودم و تی‌شرت خیس قرمز تنم بود و شلوارم رو دراورده بودم و همین رو نشون نفیسه دادم و بهش گفتم رفته بودیم اسکاتلند و با جزییات براش از مرتع‌های سبز اسکاتلند و دوست مامانم که اون‌جا زندگی می‌کنه و شب‌ها برامون توی نشیمن خونه‌ش جا می‌نداخته و پشه‌بند می‌بسته گفتم. نفیسه مشتاق و مومنانه گوش می‌داد و گاهی ناله آه مانندی از گلوش درمیومد و من هم تشویق می‌شدم که بیشتر یاوه ببافم. در یک مقطعی هم بهش گفتم داریم برای همیشه می‌ریم اسکاتلند و نفیسه گریه کرد و بهم برچسب یادگاری داد. مسئله اینه که بازم نسبت به عقده‌یی و بی‌اخلاق بودنم در کودکی توی بزرگسالی خوب از آب درومدم و البته این در مورد تو هم صدق می‌کنه و به نظرم خیلی خوب چالش‌های روحیت رو تکل کردی و پشت سرگذاشتی و البته اون‌هایی که پشت سر نذاشتی رو هم تمیز جارو زدی زیر فرش.
سفر لاهیجان از منظر ساختارگرایانه از سفرهای مهم و تاریخی زندگیم بود چون هم خیلی خوش گذشت و دوست مامانم زن مهمون‌نوازی بود و با شام و نهار نوشابه زرد بهمون می‌داد و رادیوشون ویگن پخش می‌کرد و هم این‌که اولین‌بار با دیدن رون لختم توی همین عکس‌ ظاهرشده از جنگل لاهیجان بعد جنسی جهان رو کشف کردم. هنوز چهار پنج سالی تا این‌که درست بفهمم چی به چیه مونده بود ولی توی یک لحظه تماشای عکس بدون شلوارم پیام هیجان‌انگیز و ناشناخته‌یی به مغزم مخابره کرد و البته مغز و حافظه آدم توی اون سن خیلی جهش داره و از این شاخه به اون شاخه می‌پره و چند ثانیه بعد مطلب رو فراموش کردم و وارد حافظه مخفیم شد. ببین قبل ازین‌که عفریت خودتخریب‌گر نوجوانی به آدم حمله کنه زندگی چقدر انالحق و ساده‌ست و خودت از تصویر خودت شگفت‌زده و تحریک می‌شی و به کشف و شهود می‌رسی. افسوس حالا که ماجرا رو روی کاغذ اوردم یک حالت زننده و پدوفیلی به خودش گرفت ولی توی ذهنم که بود مثل اشعه طلایی خورشید روی سطح آب می‌درخشید.
س.د جان
یک سالی هست که این آپارتمان کوچک طبقه هم‌کف رو در ضلع شمالی منهتن کرایه کردم. بروکلین با روحیه‌م سازگارتر بود ولی این‌جا دسترسیش به مترو و تاکسی و بقالی و اداره بهتره. پیاده کمتر از یک ربع با سنترال پارک فاصله دارم و یک ساله که هرروز می‌گم فردا می‌رم پارک با درخت‌ها ارتباط چشمی می‌گیرم و پرنده‌ها رو دون می‌دم و هنوز هم نرفتم. همین مشکلات ریز ریز شخصیتیم آخرش مرگم رو رقم می‌زنن. همین‌که به عمه‌م زنگ نمی‌زنم و هی اسفناج می‌خرم و تبدیل به لجن که شد می‌ریزمش دور و همین‌که حوله حمومم که از دستم میوفته کف توالت رو برمی‌دارم می‌پیچم دور خودم و وانمود می‌کنم اتفاقی نیفتاده.
یک‌بار که مست بودی راجع به این‌که چطور ممکنه بمیریم صحبت کردیم و تو غرق شدن در دریا رو برای خودت حدس زدی و من سقوط از ارتفاع یا سکته‌ی قلبی رو. اشتباه کردم و اون موقع هنوز نمی‌دونستم چیزهای دونه درشت مثل سقوط و سکته آدم رو نمی‌کشن و کپک زدن اسفناج توی یخچال و همین خورده‌ریزه‌ها کار آدم رو یکسره می‌کنن. شاید اگه مست نبودی و پرحرفی نمی‌کردی و بهم مهلت می‌دادی همون‌جا این مطلب رو کشف می‌کردم. بدت نیاد ولی زیاد مدیریت مستی و چتی رو بلدنیستی و غیرقابل معاشرت می‌شی و نسبت پنجاه پنجاه حرف‌زدن به گوش‌کردن رو هم رعایت نمی‌کنی.
این روزها زیاد ولی نقطه‌یی یاد عمه‌م می‌افتم. به صورت یک تصویر آبستره میاد تو ذهنم و حس می‌کنم باید یک کاری بکنم ولی نمی‌دونم چی و تا دارم مِن مِن می‌کنم تصویرش می‌ره. شاید تقصیر مامان بابامه که تو بچگی ما رو عوض ولیمه‌ی حج و ختنه‌سورون نوه‌ی تورج بیشتر خونه‌ی عمه‌م نبردن. عمه و شوهرعمه‌م خیلی لیبرال و الهام‌بخش و صاحب سبک بودن و در بچگی برای اولین‌بار یک سری چراغ‌هایی رو در ذهن من روشن کردن. چندوقت پیش که بهش زنگ‌زدم سعی کردم همین‌ها رو پشت تلفن بهش بگم ولی حالت لکنت و انقباض گلو بهم دست داد و نشد مطلب رو مطرح کنم.
س.د خوبم
عکس‌هات رو روی اینستاگرام می‌دیدم و اکثرا از دور بود و هیچ تغییر نکرده بودی تا این‌که یک کلوزآپ از صورتت گذاشتی و فکرکنم روی صندلی هواپیما، قطار یا کشتی نشسته بودی و دهنت کج شده بود و دیدم پایین چشم‌هات بالشت دراورده. از همین‌ها که احمدرضا احمدی داره و البته نه که بخوام تو سرت بزنم ولی مال تو به اون برجستگی و مهربونی نبود و بیشتر حالت پاکت‌های چشمی ثریا قاسمی رو داشت. همینشم عالیه و خیلی برات خوشحال شدم و مطمئنم که لیاقتش رو داری. دوست‌داشتم برای تولدت هدیه بفرستم ولی نمی‌دونستم چی و کلا هم توی هدیه دادن زمخت و ناشیم و باید ماه‌ها و سال‌ها فکرکنم تا مورد مناسبی به ذهنم برسه. اوایل که اومده بودم اینجا در جریان افت اکسیژن مغزم و یک تصمیم‌گیری لحظه‌یی و تکانه‌یی برای پدر و مادرم یک شیشه کره بادوم‌زمینی و یک بسته کپسول روغن ماهی فرستادم و هنوز که یادش میوفتم می‌خوام خودم رو با چوب کبود و سیاه کنم.
هفته‌یی دو روز می‌رم شهرستان ماموریت کاری و بهترین خوابم رو اون‌جا انجام می‌دم و یک سال گذشته خیلی تحقیق کردم تا بفهمم چرا این‌قدر خوب می‌خوابم و حدس بزن چی؟ ملحفه‌های اعلای کتانی سفید هتل هیلتون. می‌خوام به تمام آدم‌هایی که دوست‌شون دارم یک دستش رو هدیه بدم. اگه خواستی خبرم کن تا برای تو هم بدزدم. چون تکه تکه می‌دزدم چند هفته طول می‌کشه تا ست روبالشتی و روتشکی و رو لحافیش رو تکمیل کنم. این‌ها رو انحصاری و بشور و بپوش برای مصارف تجاری می‌زنن و تراکم تاروپود لطیف‌شون ده‌هزار بر سانتی‌متر مربعه و نمی‌تونی مشابهش رو توی بازار پیداکنی. ملحفه‌های بازاری رو با پس‌مانده الیاف شیمیایی می‌بافن و برای اینکه حواست از کیفیت پرت شه حسابی رنگرزی و نقش و نگاریش می‌کنن و همینه که روشون خارش می‌گیری و کابوس می‌بینی و سر سال هم زانو می‌ندازن و مجبوری بریزی دور.
س.د، ای مزین به بالشت چشمی
خیلی حاشیه رفتیم و راجع به تو حرف زدیم و می‌دونم دوست داری بیشتر راجع به من و اصل حالم بدونی. الان که برات می‌نویسم ژاکتی خاکستری پوشیدم که تودوزیش سبزفسفریه و اتفاقا پتویی که روی پام انداختم هم سبزه ولی چمنی. شام تن ماهی بود که توی مایکروویو گرمش کردم و ازت می‌خوام تو هیچ وقت این‌کار رو نکنی چون کپه‌ی ماهی منفجرشد و ترکش‌هاش به در و دیوار مایکروویو چسبید و بشقابم رو خالی تحویل گرفتم و هرچی هم لاشه‌ی مایکروویو رو با اسکاچ سابیدم بوی زهمش نرفت. امروز یک ساعت زودتر از موعد از اداره خارج‌شدم و کلا زیاد این‌کار رو می‌کنم و دلیل واضحی هم براش ندارم و فکرکنم یک جور عصیان و آنارشی سرکوب شده‌ست که به شکل نافرمانی مدنی حقیرانه‌ی کارمندی بیرون می‌زنه. حالا بحثش گسترده‌ست و اندازه یک رساله دکتری راجع بهش تحقیق کردم و یک‌بار که حال داشتم مفصل برات منبرش رو می‌رم. نمی‌دونم دقت کردی یا نه ولی انصافا پارسال سال خوبی بود و امسال هم از وجناتش معلومه سال خوبیه و دیگه مثل روز برام روشنه تا لحظه‌یی که بمیرم و وارد گور شم و بپوسم همین‌جور یکسره خوبیه.
قربان تو
امضا و تاریخ

Labels:

..
  




یه جایی از نامه‌ش برام نوشته ناسا موشک اسکایلب رو تو دهه ۷۰ فرستاد فضا و قرار بود سال بعد برگرده زمین. نکته‌ش این بود که وقتی فرستادن‌ش به فضا، راه برگردوندن‌ش رو نمی‌دونستن. فکر کردن حالا ۸ سال فرصت هست. تو این مدت راه‌ش رو پیدا می‌کنیم. ولی نتونستن. موشک مستقیم توی اقیانوس سقوط کرد و منفجر شد. این داستان زندگی ماست. موشک رو فرستادیم هوا به این امید که راه فرودش رو پیدا می‌کنیم. ولی معلوم نیست که بتونیم یا نه.

من؟ منم همین‌جور.
..
  



Thursday, January 19, 2017

داشتم صبحانه درست می‌کردم که دیدم دارم زیر لب آواز می‌خوانم. لبخند محوی پیچید توی مغزم. ملافه‌ها را که مرتب می‌کردم هم داشتم چیزی زیر لب زمزمه می‌کردم. لباس‌ها را ریختم توی ماشین، دوش گرفتم، چند دقیقه‌ای جلوی کمد لباس‌هایم ایستادم که چه بپوشم. خانه بوی مریم و نرگس و لیلیوم و شب‌بو و تمام گل‌های سفید این چند شب را می‌داد. تصمیمم عوض شد. کاپشن شلوار ورزشی پوشیدم با کتانی‌های اسکچرز سفیدم، زدم بیرون، رفتم آرایشگاه دو کوچه بالاتر، و به آرزو گفتم موهایم را صاف کند. آرزو تعجب کرد که شما که هیچ‌وقت براشینگ نمی‌کنین. گفتم اوهوم، جلسه دارم امروز و حوصله ندارم به موهام فکر کنم. موهایم را صاف کرد. نه به زیر، نه به رو، صافِ عمودی، یک‌جوری که سیخ‌سیخ‌های کوپ‌ش کاملا معلوم بود. توی آینه از کارش راضی بودم و داشتم چیزی زیر لب زمزمه می‌کردم. برگشتم خانه. با آن موها فقط باید یک شومیز ساده‌ی سفید می‌پوشیدم، با یقه‌ی باز، دامن کوتاه مشکی، جوراب‌شلواری و بوت و کیف و پالتوی بلند مشکی. لباس پوشیدم رفتم جلسه. تمام راه چیزی زیر لب زمزمه می‌کردم. جلسه که تمام شد، الف گفت جریان چیه امروز، چه عجیب شدی، کارِت عالی بود. گفتم اوهوم. گفت اوهوم جواب سوال من بود الان؟ لبخند محوی پیچید توی مغزم. حالم حال سالمون گریل‌شده بود با چند پر کاهو و سبزیجات بخارپز و یک لیوان درای‌مارتینی با زیتون شور. به سید که گفتم، نگاهم کرد خندید فقط. گفت حالا کجا بودی این‌همه رسمی؟ گفتم اوهوم.  لباس‌هایم را درآوردم پیراهن چهارخانه‌ی نارنجی-سورمه‌ای‌اش را تنم کردم. برایم یک لیوان جین‌تونیک درست کرد، با نصف لیموی درسته. لپ‌تاپ‌م را باز کردم نشستم روی مبل جلوی شومینه. تا کامپیوتر روشن شود با سر انگشتانم روی لبه‌ی کامپیوتر ریتم گرفته بودم. شام سفارش دادیم بشینیم آیرون‌من ببینیم. گفتم آیرون‌من؟! گفت اوهوم. زیر لب که چیزی زمزمه می‌کنم بی‌هوا، یعنی عاشقم.
..
  



Wednesday, January 18, 2017

روزهایی هم هست در زندگانی، دست‌کم روزهای انگشت‌شماری، که آدم‌ها را، که آدم‌ت را باید در برابر اندوه محافظت کنی؛ بی‌که بر اندوهش بیفزایی.
..
  



Tuesday, January 17, 2017

آقای ایگرگ همیشه می‌گه با آدمای قدبلندتر از خودت معاشرت کن. این کلیدی‌ترین نصیحتی بوده که به‌ش عمل کرده‌م و تمام رشدم رو مدیون همین جمله می‌دونم. اوایل نمی‌فهمیدم آدم قدبلند یعنی چی. فرق سره از ناسره رو درست تشخیص نمی‌دادم. کمی بعدتر اعتماد به نفس‌ش رو نداشتم. فکر می‌کردم معاشرت آدمای قدبلند با من، برای اونا چه جذابیتی می‌تونه داشته باشه. و دیرتر، خیلی دیرتر فهمیدم لااقل تو شغل من راهی جز این وجود نداره. و فهمیدم‌تر قدبلندی امری‌ست نسبی، کافیه پاتو بذاری تو دنیای پشت‌پرده‌ها تا ببینی تمام سیستم‌هایی که از بیرون مرعوب‌ت می‌کنن، چه آش شله‌قلمکاریه پشت‌شون؛ چه داخل ایران، چه بیرون. همین چند شب پیش یکی از بزرگ‌ترین قورباغه‌های معاشرتی‌م رو قورت دادم و کسی رو دعوت کردم خونه‌م که دو سال بود از دعوت‌ کردن‌ش طفره می‌رفتم، به بهانه‌های واهی. اون بهانه‌ها هرگز مرتفع نشد، اما چند شب پیش طی یک اقدام احمقانه به زعم خودم، بنابر تصمیمی که طی چند ثانیه گرفته شد اون غول مرحله‌ی آخرو قورت دادم، اون آدم رو دعوت کردم و بیلیو می اور نات، سه تا پله رفتم بالاتر.

آقای ایگرگ همیشه می‌گه معاشرت کن. این دومین نصیحت کلیدی‌ای بود که به‌ش عمل کردم و بخش بزرگی از موفقیت‌م رو مدیون‌شم. اوایل فکر می‌کردم من یه آدم معاشرت‌گریز انزواطلب‌م و معاشرت برام شکنجه‌ست، لذا بی‌خیال. سپس که تن به معاشرت دادم از حضور در جمع‌های غریبه به هزار و یک دلیل واهی فرار می‌کردم و می‌گفتم این‌جور معاشرت‌ها تایپ من نیست. سپس‌تر اما طی یک سری مراسم قورباغه‌خوری، پارسال، دریافتم از قضا چه‌همه من آدمِ این‌جور معاشرت‌هام و دریافتم‌تر که تو اون جمع‌ها، دیسنت بودن، کاریزما داشتن، و باسواد بودن (سواد نه به معنای سواد تخصصی، سواد به معنای داشتن معلومات فرهنگی قابل اعتنا، که طبعا راهی نداره جز این‌که طی سالیان به دست آورده باشی‌ش) حرف اولو می‌زنه و دیدم اون قبیل آدم‌ها از قضا، چه تحت تأثیر قرار می‌گیرن و دیدم منجر به چه دستاوردهای بزرگی می‌شه. 

که یعنی اعتماد به نفس آدم، تا زمانی که نشستی تو سیف زون خودت و تن به تجارب جدید نمی‌دی، رشد نمی‌کنه؛ یا میاد پایین یا رشد کاذب می‌کنه. و یعنی‌تر اعتماد به نفس جز در مواجهه‌ی رودررو با اتفاق‌ها قابل رشد و ارزیابی نیست. این درسی بود که متأسفانه بسیار دیر آموختم اما بالاخره آموختم.
..
  



Monday, January 16, 2017

برایم نوشته «...وانگهی خیال کردم نامه‌دادنِ حقیر، کأنٌهُ اسکرین‌سیورِ نامنتظرِ اسکجول‌نشده‌ی عهد دقیانوس با رزولوشن پایین باشد در عصر آی‌پد و پاد و فلان». نوشته «زبانِ ما فقط تاریخْ‌گذشته نیست، جغرافیاْگذشته هم هست اگر اساساً چنین واژه‌ای  باشد». نوشته «خاطراتِ آدمی، خوب یا بد، نه تاریخ از رویش می‌گذرد نه جغرافیا». نوشته «تولدت مبارک».
..
  




یه سری ای‌میل‌ها هم هستن هنوز، که بعد از هزارسال، وقتی میان تو میل باکس‌ت، اتوماتیک لیبل دارن. می‌رن تو دسته‌بندیِ رنگیِ مخصوصِ خودشون. که یعنی بعضی آدما هستن، که علی‌رغم همه‌چی، آدمِ تو باقی می‌مونن، و این یعنی خوشبختی.
..
  



Sunday, January 15, 2017

It's a whole new era

نشسته‌ام توی دفتر الف. نشسته‌ایم توی دفتر الف و داریم با هم فایل‌ها را مرور می‌کنیم. چند تا مورد جا افتاده که خب الف می‌گوید چون امشب شبِ تولدم است طوری نیست. دخترک توی تلگرام می‌پرسد کی می‌روم خانه. جواب می‌دهم دوازده‌ونیم یک. ایموجی اخم‌دار می‌فرستد. سر کارم امشب، تا دیروقت. یکی از پروژه‌ها دارد ران می‌شود و تا دیروقت باید بشینیم بالای سرش. کلا اوضاع جوری شده که انگار همه‌چیزِ زندگی‌ام این روزها توی سی‌سی‌یو است. هر روز مراقبم و منتظر و نگران. اما خب همین است که هست. خودم انتخاب کرده‌ام و حالا باید بالای سر مریض ملتهب، چشم‌به‌راه بمانم. می‌مانم. شب تولدم هم می‌گذرد. فردا چهل‌ودوساله می‌شوم اما توی مغزم هنوز بیست‌وهفت‌ساله‌ام، یا فوقش سی‌وسه‌ساله. شب‌های تلخی را گذرانده‌ام این چند شب. پشت سر هم توی خانه مهمانی داشتم و باید ظاهر سرحال و خندانم را حفظ می‌کردم، اما شب‌های تلخی را سپری کردم و امیدوارم که سپری شده باشند لااقل. امیدوارم ادامه نداشته باشند دیگر. حین همین شب‌ها به‌نظرم رسید چه خسته‌ام و چه دلم می‌خواهد ادای شکستن دربیاورم. بعد دیدم نه. دیدم مادر بودنم نمی‌گذارد وا بدهم. مادر بودنم نمی‌گذارد بشکنم. تمام وقت‌هایی که زندگی سخت می‌شود و راهْ سربالایی می‌شود و نفس کم می‌آورم، نَفْسِ مادر بودن مقدار زیادی هورمونِ رقیقِ سانتی‌مانتالیزم در خون‌م ترشح می‌کند و بی‌خیال افکار مسموم مغزم می‌شوم. به جایش خیال می‌کنم آن‌هایی که مادر نیستند چه حوصله‌ای دارند برای زندگی. شاید هم دارم بهانه جور می‌کنم برای خودم. شاید اگر مادر نبودم هم وا نمی‌دادم. نمی‌دانم. در این لحظه اما خیال می‌کنم تنها بهانه‌ام همین مسئولیت داشتن است، ولاغیر. دارم چهل‌ودوساله می‌شوم و هنوز دغدغه‌هایم سی‌وسه‌ساله مانده‌اند. نمی‌فهمم آدم‌ها طی چه پروسه‌ای پیر می‌شوند. برای من همه‌چیز هنوز جذاب است و هنوز می‌توانم ادای زنده بودن دربیاورم و هنوز می‌توانم در کسری از ثانیه بزنم زیر همه‌چیز. پارادوکس. نه، نمی‌توانم. برای زدن زیر همه‌چیز محافظه‌کارتر شده‌ام. نمی‌دانم واژه‌ی دقیق‌ش محافظه‌کار شدن است یا قدردان بودن. ولی پیر شدن لابد همین است. امروز صبح سید جور عجیبی مهربان بود. از آن جورها که آدم با خودش می‌گوید چه دوستم دارد. دل نمی‌کندم از آغوشش بخزم بیرون. هزار جور قرار کاری داشتم و نمی‌شد که نشود. با خودم فکر کردم اما چه در طول پنج سال گذشته این‌جوری بی‌ادا کسی را دوست نداشته‌ام. چه از دوست داشتن کسی این‌جوری سرخوش و آرام نبوده‌ام. چه شب و روزهامان روال معمولی دل‌پذیری دارد، گیرم با شیب ملایم و دست‌اندازهای گاه‌به‌گاه. و فکر می‌کردم چه اولین بارم است تجربه‌ی چنین استیج‌ای از رابطه. بعد آمدم سر کار و اتفاق‌ها آوار شدند روی سرم. حوصله‌ی لبخند زدن نداشتم. حالم بد خاصی هم نبود اما. فکر کردم حل می‌کنم‌شان بالاخره. فکر کردم پیر شدن لابد یعنی همین. سید مریض است. چند روزی می‌شود که سخت مریض است و بیماری‌اش شده مزید بر ‌علت حال بد من. دیشب، وسط مهمانی، حوالی هفت شب، سوپ و ماهیچه سفارش دادم رفتم خانه‌اش. کلید انداختم رفتم تو. همه‌جا خاموش بود. هیچ‌چیز از سر جایش تکان نخورده بود، از صبح که رفته بودم بیرون. دلم ریخت پایین. خانه بوی تب می‌داد. بوی تب و هذیان و توهم عجیبی که مثل گردباد می‌پیچید توی دلم، دلم را به هم می‌زد. طاقت نداشتم چراغ را روشن کنم. توی تاریکی رفتم توی اتاق خواب. دراز کشیدم روی تخت. پتو را بغل کردم. زیر پتو تکان خورد چرخید طرفم. قلبم تند می‌زد. انگار کسی ته دلم نگران بود چیزی زیر پتو نباشد. سید همان‌جا بود. مریض و بی‌حال، زیر پتو. دنیا کمی جای بهتری شد. سید خیال کرد مهمانی تمام شده که آن‌جام. فکر نمی‌کرد بروم سراغش. فکر نمی‌کرد اولویت زندگی من باشد. فکر کرده بودم باید بداند اولویت زندگی من شده. فکر کردم پیر شدن لابد یعنی همین. یعنی قدردان بودن، مراقب بودن. دیشب، نصف‌شب، کتاب «تصرف عدوانی» را که تمام کردم، آمدم توی هال دراز کشیدم روی زمین، پای شومینه. لی‌لی، همان‌جور که خوابیده بود پایینِ پایِ سید، پوزه‌اش را گرداند طرفم. مرا لیس زد و کمی خودش را کِشانْد توی بغلم؛ فقط کمی. کسی حرفی نزد. من دراز کشیده ماندم پای شومینه، دستم زیر گلوی لی‌لی، کمی نوازش کمی بی‌حالی، سید نشسته ماند روی مبل، مشغول تایپ کردن، تق‌تق کی‌بورد، و لی‌لی، پوزه‌اش ماند توی بغل من، خُرخُرِ یواش. بی‌که حرف خاصی، حرکت خاصی. یک‌جوری که انگار همه‌چیز عادی‌ست. که انگار اصلا همه‌چیز همین‌جور باید باشد. فکر کردم پیر شدن لابد یعنی همین.
..
  



Tuesday, January 10, 2017

حوصله ندارم و وقتي حوصله ندارم از خودم خوشم نمي آيد. بايد خودم را برمي داشتم مي بردم به يكي از خانه هاي دوستان و يك شب ديگر هم مثل شبهاي قبل خودم را در معاشرت با مردم از خودم دور مي كردم، اما فردا بايد صبح زود براي سفر از خواب بيدار بشوم و امكان شب زنده داري نبود. از خودم لجم گرفته، از اين لوس بازي و بي مسئوليتي اي كه تاب تحمل يك شب روبه رو شدن با واقعيت تنهايي را ندارد لجم گرفته.
رفتم حمام و بيخودي سرم را دو سه بار شامپو زدم. موهام كه خشك شده خسته به نظر مي رسد، خسته و معترض، دو طرف بافتمشان و دو بافته ي مو در آينه از من مي پرسند به كدام طمع ناشناخته ي تو ما بايد اينقدر تميز و شسته مي شديم كه رمقي برايمان باقي نمانده است؟
شبهايي كه آرايش مي كنم و لباس خوب مي پوشم و در خانه مي مانم هم همين بساط است، پوست معترض و لباسهاي پلو خوري معترض از من مي پرسند دوباره به كدام طمع داري از ما اُور يوز مي كني؟ براي دل خودت؟ دل تو كه به شلختگي مايل تر است.
مسئله دو سر گه بودن داستان معاشرت و تنهايي است. خستگي بعد از معاشرت و كسالت تنهايي هيچ كدام به هم نمي ارزند.
اوه… من امشب خيلي كسالت بار شده ام. اصلا اينطوري خودم را دوست ندارم، خودم را اينطوري و آنطوري كه از بار خلاءِ گفته هاي غير ضروري در معاشرت درد مي كشد دوست ندارم
اما كافي نيست؟ خيلي خب. كافي است. بايد مسواك بزنم. اميدوارم مسواك كه مي زنم، از شكل كج و كوله گي دهان كفي و قلنبگي مسواك توي لپها لجم نگيرد.
تو را مي بوسم. موهاي تو را در زيباترين شكل هماهنگ با چهره در مقابل صورت خودم تنظيم مي كنم. تو را مي بوسم و با نوك انگشتها روي پلكهاي بسته ات را لمس مي كنم. دستم را عمود سينه جايي در آغوش تو جا مي دهم و آن جا را براي خودم محكم مي كنم. حالا انگشت اشاره ي اين دست زير چانه و روي گردن من است و در اين محدوده فرصت تأمل و صبر براي پذيرفتن و آشتي كردن با خودم فراهم است.

Labels:

..
  



Saturday, January 7, 2017



اگر ادوارد هاپر با ما در هواپيما بود.

«آدم‌ها در نقاشى‌هاى هاپِر به خودىِ خود هيچ خصومتى با خانه ندارند. نكته فقط اين‌جاست كه خانه، به روش‌هاى ناشناخته‌ى گوناگون به آن‌ها خيانت كرده، و در دلِ شب، ميانِ جاده‌اى متروك به اجبار بيرون‌شان رانده. رستورانى ٢٤ساعته، ايستگاهِ قطار، فرودگاه يا مُتل، مأمنِ كسانى‌ست كه به دلايلى كاملاً شرافتمندانه از يافتنِ خانه‌اى در دنياى معمولى درمانده‌اند.»
در باب مشاهده و ادراك --- آلن دوباتن

Labels:

..
  



Friday, January 6, 2017

و مورد قابل مداقه‌ی دیگر این‌که قادرم بسیاری از چیزای مهم زندگی‌مو به تنبلی‌م و به وبلاگ‌م بفروشم. که اینم خب اشتباه است دیگر.
..
  




سپس دریافتم من «خیال» می‌کنم در مورد برخی مسائل کول‌م درحالی‌که صرفا خیال می‌کنم، تا وقتی همه‌چی رو کاغذه. ولی وقتی عملا در معرض اون «برخی» قرار می‌گیرم می‌بینم از قضا کول نیستم اما تو رودروایستی با خودم کول باقی می‌مونم. که یعنی بسیاری از عقاید کول‌نمایانه‌م صرفا مال اینه که در معرض اتفاقات قرار نمی‌گیرم و صرفا رو کاغذم. لذا «اشتباه»ی بزرگوار.
..
  




bakteri, بی‌کتری

داشتم می‌رفتم فرودگاه، هیشکی خونه نبود، رو تخته براشون پیغام گذاشتم نو فایر ات هوم گایز، پلیززز. -عادت دارن زیر کتری رو روشن کنن برن پی کارشون تا کتری و قوری هر دو ذوب شن و ماهی دوبار کتری قوری می‌خریم ما، بلی- برگشتم دیدم زیر پیغامم نوشته‌ن همه‌ی مامانا می‌گن نو بوی‌ز پارتی‌ز، مامان ما دغدغه‌ش کتریه. و البته که کتری جدیده هم باز الموست ذوب شده بود.
..
  



Thursday, January 5, 2017

روز قبل از سفر، رفتم شهر کتاب، شهر کتاب آرین، که یه سری کتاب بخرم ببرم واسه هدیه. یه قرار داشتم تو ازمیر و یاد هدیه افتادم و فکر کردم حالا که دارم می‌رم ازمیر، یه سری کتاب ببرم براش. یه دور زدم تو شهر کتاب و سعی کردم خودمو بذارم جای هدیه ببینم چه کتابایی رو اتخاب می‌کنه. نشد. مدت‌هاست دیگه وبلاگ نمی‌نویسه و معاشرت حضوری‌مون به تعداد انگشت‌های یه دست هم نمی‌رسه و تقریبا هیچی از سلیقه‌ش نمی‌دونستم. به ناچار یه تعداد کتاب بر اساس سلیقه‌ی خودم انتخاب کردم. خیلی بی‌ربط یاد دوران مریضی‌م افتادم و اون پک کتاب/فیلم/سریال‌ای که محسن برام فرستاد. یاد پکیج عطرهای مورد علاقه‌م که آقای کا برام فرستاد و یاد یه بسته تقویم و دفتر و لوازم‌التحریر مالسکین که میم برام آورد. بعد یاد اون چمدون تامی افتادم که توش پر از چیزای مورد علاقه‌م بود. دم تولدم بود؟ فکر کردم چه زیادن آدمایی که ویش‌لیست منو بلد باشن. چه اما من ویش‌لیست کسی رو بلد نیستم. بعد خیلی بی‌ربط‌تر یاد اولین باری افتادم که حین اون بیماری کذایی، بعد از یه ماه پامو از خونه گذاشتم بیرون، رفتم کافه، یه ساعت به زور خودمو مجبور کردم بمونم و بعد دوباره برگشتم خونه‌ی مامانم. سه ماه، از اتاق قدیمی‌م توی خونه‌ی مامانم بیرون نیومدم. دنیا برام به آخر رسیده بود و شک نداشتم دیگه هیچی مث قبل نمی‌شه. یه تعداد آدم نگران داشتم اون بیرون فقط، که سلیقه و قلق‌مو می‌دونستن و بهم یادآوری می‌کردن که هستن، هر کدوم با زبون خودشون. سپس یاد این افتادم که چه اون وقتایی که دنیا برام به آخر رسیده بود، فکر می‌کردم بیچاره‌ترین آدم دنیام و هیچ وقت اوضاع درست نمی‌شه. اون روز اما، تو شهر کتاب، وقتی داشتم برای هدیه یه تعداد کتاب انتخاب می‌کردم، وقتی به طرز بی‌ربطی یاد تمام دوران مریضی‌م افتاده بودم و یاد تمام روزایی که مطمئن بودم سیاه‌تر از این نمی‌شه، دیدم چه‌جوری بی‌که حواسم باشه تمام اون روزای خاکستری کذایی رو دووم آوردم و تمام اون ماجراها رو از سر گذروندم و چه دوباره همه‌چیو از صفر شروع کردم. بیرون، داشت بارون میومد و میرداماد پر از ماشین بود. شهر کتاب آرین، هنوز دلپذیرترین کتاب‌فروشی تهران بود و من یه عالمه تجربه‌های تلخ رو پشت سر گذاشته بودم و داشتم یه تعداد کتاب انتخاب می‌کردم که سر راهم تو ازمیر ببرم برای هدیه.
..
  



Wednesday, January 4, 2017

و ای‌میل‌هایت با من گفتند
که شنبه
روز دیگری‌ست..
..
  



Tuesday, January 3, 2017

باران می‌بارید. باران می‌بارید اما هوا آفتابی بود و دریا دیگر موج‌های دیشب را نداشت. به چشم‌برهم‌زدنی شده بود بعدازظهر. باران هنوز می‌بارید که رفته بودیم بیرون. رفته بودیم حوالی مرکز دهکده. کوچه‌ها باریک‌تر شده بودند و سنگفرش‌های خیس، رنگی‌تر. تعداد کافه‌ها و رستوران‌ها و میخانه‌ها و پاب‌ها زیادتر شده بود و ماشین‌ها کم‌تر و دهکده، دهکده‌تر. فکر کرده بودیم اوهوم. فکر کرده بودیم چه همان‌ جایی‌ست که دنبالش می‌گشتیم. فکر کرده بودم اوهوم. فکر کرده بودم چه دلم همین را خواسته بود. تجربه‌ی چند ماه زندگی در دهکده‌ای گوشه‌ی دنیا، ویلایی دو طبقه، رو به دریا، کوچک و جمع و جور، نورگیر و پر آفتاب، عسلی‌های فلزی قدیمی روی تراس طبقه‌ی بالا و حیاط و باغچه و چمن و استخر و شاید حتا یکی از همین سگ‌های هاسکی. و خب سید. طبعا سید.

فکر کردم توی چنین دهکده‌ای آدم کار زیادی برای انجام دادن ندارد. صبح‌های زود می‌شود رفت لب ساحل، دوید، و عرق‌ریزان و نفس‌زنان برگشت خانه، با بوی قهوه و میز صبحانه‌ی چیده شده. بعد از صبحانه می‌شود نگاهی به سرفصل خبرها و ای‌میل‌های روزانه بندازی و کارها را از راه دور رتق و فتق کنی و تازه ساعت ده صبح شده باشد. می‌شود قدری بنویسی و قدری روی ترجمه‌ها کار کنی، تا ظهر. حیاط لابد سنجاب دارد. و یک دسته هیزم شکسته‌شده. و یک ماشین چمن‌زنی. عصرها همان کافه‌ی همیشگی. سوپ مرغ و چای و پای سیب و دارچین. شب؟ لابد اغلب می‌نشینیم کنار اجاق هیزمی همین میخانه‌ی روبرو، یکی دو گیلاس شراب و کمی پنیر و کمی گپ و گفت با مردی که اولین بار همین‌جا به‌مان سیگار تعارف کرد، شب سال نو؛ و بعد قدم می‌زنیم تا خانه، با لی‌لی، هاسکی بزرگِ سیاه‌سفید خوش‌تیپ‌مان.

فکر کرده بودم این‌ها را می‌گذارم توی برنامه‌ی پنج سال آینده، بی‌که بدانم چه‌طور. فکر کرده بودم هرجور شده این شیوه‌ی زندگی را تجربه خواهم کرد، یک روزی بالاخره. هیچ فکر نکرده بودم اما یکی از همین روزها، همین‌جوری که هستیم، این‌جا باشیم که الان. فکر نکرده بودم دیزایر نوز نو باوندز.

یادداشت‌های شبانه --- سیلویا پرینت

Labels:

..
  



Monday, January 2, 2017

اومدم بنویسم «هرگز نبوده قلب من این‌گونه گرم و سرخ»، دیدم ضایع‌ست، بی‌خیال‌ش شدم:|
..
  



Sunday, January 1, 2017


NEW 2017
..
  


Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017