Desire Knows No Bounds




Tuesday, January 16, 2018

حوالی هفت صبح بود که الفی اومد رو تخت، زیر پای من، یه خرده با انگشتای پام ور رفت و بعد دمش‌و گذاشت رو ساق پام خوابید. پولانسکی گفت بفرما، دیگه حتا داره تو رو به من ترجیح می‌ده. گفتم تو چرا همیشه بیداری؟

معاشرت با یه گربه‌ی پرشین یا با یه گربه‌پرشین‌دار برای آدمی مث من که همیشه مشکی تن‌شه کار طاقت‌فرساییه. پولانسکی یه پشم‌گیر داد بهم امروز. گفت دیگه باید یکی ازینا داشته باشی. یاد اون روز افتادم که با الف نشسته بودیم تو کافه، داشتیم کار می‌کردیم. مرد اومد با لباسای روز قبل‌ش، چروک و پشم‌گین. الف ازش پرسید با گربه پرشین خوابیدی؟ خندید. یادم افتاد اون روز چه واسه من تموم شد. چه بعدش دیگه هر چی بود، ادامه‌ی کش‌دار چیزی بود که به زور می‌خواستم سعی کنم تبدیل به چیزی شه که هیچ‌وقت نمی‌تونست بشه. اون استیت آو مایند، امن نبود. خونه نبود. ذاتاً نمی‌تونست چیزی بشه که من می‌خوام.

دماغ و زیر گلوی الفی رو نوازش کردم با پام. چشماشو بست. موبایل‌مو برداشتم آیین چک‌کردن‌های صبح‌گاهی‌مو به جا آوردم گذاشتم‌ش زیر بالش غلت زدم تو بغل پولانسکی. دیدم دست راست‌شو گذاشته زیر سرش داره نگام می‌کنه. گفتم تو چرا همیشه بیداری؟ نگام کرد. یه نور خوبی افتاده بود رو صورتش. یه نور زمستونیِ زرد کم‌رنگ با ترکیب پرده‌های بژ و ملافه‌های آبی تیره. گفتم هِلو. گفت های هانی. با اون صدای آروم و گرم‌ش گفت های هانی.


Comments: Post a Comment