Desire Knows No Bounds




Wednesday, January 17, 2018

دارد می‌شود چهار هفته که بی‌وقفه تب دارم و گُر گرفته‌ام و هنوز هیچ‌چیز مثل قبل نشده، هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌شود.


Comments:


از مرز خوابم می‌گذشتم،
سایه تاریک یک نیلوفر
روی همه این ویرانه فرو افتاده بود.
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
در پس درهای شیشه‌ای رویاها،
در مرداب بی ته آیینه‌ها،
هر جا که من گوشه‌ای از خودم را مرده بودم
یک نیلوفر روییده بود.
گویی او لحظه لحظه در تهی من می‌ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می‌مردم.
سهراب سپهری
 
Post a Comment