Desire Knows No Bounds




Sunday, January 28, 2018

گفت تو هیچ‌وقت خداحافظی نکردی باهام. وقتی رفتی نگفتی خدافظ. درو پشت سرت بستی رفتی. حتا نگفتی بریک‌آپ کردی باهام. وقتی مدتی ازت خبری نشد و ازت مستقیم پرسیدم، گفتی اوهوم، گفتی از نظر تو همه‌چی تموم شده و وی آر دان. گفت تو نخواستی نظر منو بدونی حتا.

گفتم اخم نکن دیگه حالا. کم هم خوش نگذروندیم با هم. گفت باهات بیش ازون‌چه که حتا بتونم تصور کنم خوش گذشته. همه جاهای زندگی‌م خاطره‌های توئه. گفتم پس بداخلاقی نکن، دوسم داشته باش مث قدیما. گفت حتا بیشتر از اون وقتا دوسِت دارم. فقط دارم سعی می‌کنم کنار بیام با اون‌چه پیش اومده. نمی‌تونم هنوز جای خالی‌تو ببینم تو زندگی‌م. گفتم خب:*

یه وقتایی یه رابطه‌هایی ته‌شون باز می‌مونه. انگار که یه سرِ نخِ رابطه همین‌جوری رها مونده باشه تو هوا. اون نخه دیگه به جایی بند نیست. از جایی هم کنده نشده اما. یه وقتایی آدم خدافظی نمی‌کنه. دلیل و برهان نمیاره. فقط بلند می‌شه از رو تخت، یه نفس عمیق می‌کشه، کیف‌شو از رو مبلِ دمِ در برمی‌داره و می‌ره. نه دلیل می‌خواد، نه حرف، نه خدافظی، نه هیچ چیز دیگه. آدما بعد از هزار سال رابطه دیگه خوب می‌تونن بفهمن کی کیف‌شونو از رو مبل دم در بردارن برن. مث همون عصری که اومدم خونه دیدم بغلی‌ت پر ودکاست داری خندون می‌ری بیرون. همون شب که تابلوها رو از رو دیوارا آوردم پایین، تو مغزم کیف‌مو از رو مبل دم در برداشته بودم رفته بودم. تو نفهمیدی اما. باور نکردی. فک کردی اینو هم می‌شه یه جوری درستش کرد. فک کردی زمان که بگذره...

یه وقتایی آدم سرِ نخی که بهش وصله رو می‌کَنه از خودش. بلند می‌شه کیف‌شو از رو مبل دم در برمی‌داره درو پشت سرش می‌بنده می‌ره. نه حرفی نه بحثی نه خبری نه خداحافظی‌ای نه چیزی.


Comments: Post a Comment