Desire Knows No Bounds




Wednesday, January 17, 2018

به تنهایی که عادت کنی، در اومدن ازش سخته. سخت‌تر از اون کنار اومدن با عذاب وجدان دائمی مادر بودنه. مادرِ بد بودن. دیشب آخرای شب منتظر بودم بچه‌ها زودتر برن بخوابم. کلافه بودم. به تنهایی احتیاج داشتم. داشتیم معاشرت می‌کردیم و از هر دری حرف می‌زدیم. از تئاتر و فیلمای جدیدی که هر کدوم‌مون دیدیم تا کار تا سفر تا دوست‌دختر دوست‌پسراشون تا دانشگاه و غیره. یه جاهایی اما یه سوالایی که می‌کردم، یه حرفایی که پیش میومد، دلم می‌خواست نشنوم یادم نیاد که چه اتفاقایی افتاده. حوصله نداشتم بشنوم یا حرف بزنم. عذاب وجدان خفه‌م می‌کرد. احساس ناتوانی داشتم توأم با به من چه و منم آدمم بابا و من که زورو نیستم که و الخ. دلم می‌خواست باور کنم بزرگ شده‌ن و دیگه به من احتیاج ندارن و تمام دنیا بچه‌ها تو این سن دیگه مستقل می‌شن و می‌رن پی زندگی‌شون. و؟ و هم‌زمان از تمام این مکالمات مغزی و حس‌های خودم متنفر بودم. ازم به عنوان یه مادر متنفرم.


Comments: Post a Comment