Desire Knows No Bounds




Saturday, March 3, 2018


باید بگویم من عمیقا آدم غمگینی هستم. یعنی این شکلی نیستم که هر کس من را دید بگوید واای پسر! این دختره چقدر غمگینه! یا هر چی. از قضا خیلی ها معتقدند خیلی هم سر حال و شادم. کی ها ؟ نمی دانم. مثلا! 
اما خودم می دانم که عمیقا غمگینم. و حتی وقتی توی کلاس زبان معلمم  ازم پرسید فکر می کنم توی زندگیم ساکسسفول هستم یا نه گفتم نه چون آدم وقتی ساکسسفول است که هپی باشد و پر واضح است که من هر چی توی زندگیم باشم بدون شک هپی نیستم. پس چی هستم؟ نمی دانم. این را معلمم نپرسید. با سر حرفم را تایید کرد و رفت سراغ نکست. نفر بعدی هانیه بود که خیلی هپی بود چون شوهرش را دوست داشت. دو تا دخترش را خیلی دوست داشت و همین کافی بود تا ساکسسفول باشد. ریلی؟ این چیزی بود که باید می پرسیدم. پس چرا فکر کردن به شوهر و دو تا بچه من را خوشحال نمی کند؟ حتی غمگین ترم می کند. باید خیلی ملال آور باشد. حالا شما که دو تا بچه دارید می گویید تا بچه دار نشوم نمی فهمم. که شاید درست بگویید شاید نه. هو نوز؟ 

کسری ساعت شش بعد از ظهر می نویسد که فردا طبق روال باید برویم سر کار. همین جوری. طبق روال. پس برای چی انقلاب کردیم. این اولین بیست و دوی بهمن زندگیم است که می روم سر کار. چرا نباید آدم غمگینی باشم؟ و می گوید می شود پس فردا هم بروم سر کار؟ و من هی غمگین تر و در خودم فرو رفته تر می شوم. 

Labels:



Comments: Post a Comment