Desire Knows No Bounds




Tuesday, March 20, 2018




THE SINNER

بی‌لیاقت. خودخواه و بی‌لیاقت اولین صفاتی‌ان که به ذهنم می‌رسن الان که دارم اینا رو تایپ می‌کنم. الان؟ یک/سوم بطری ویسکی خورده‌م با اسپاگتی و سالاد و لیمو. معمولا لب به ویسکی نمی‌زنم من. مشروب مورد علاقه‌م نیست. الان اما یک‌سوم بطری رو خورده‌م تا حالا. خودِ خودْسرزنشْگرم باز داره قدرت‌نمایی می‌کنه. یعنی اصن از صبح حالم همین‌جوری بوده، خودخواه و بی‌لیاقت. از صبح زود، حوالی هفت، که از تخت اومدم بیرون. دست و صورتم رو نشستم حتا. اومدم تو لیوینگ‌روم، اسنپ گرفتم و اکسپت که کرد، رو لباس‌خوابم پیرهن گشاد و بلندمو تنم کردم کیف‌مو برداشتم زدم بیرون. مرد رو نبوسیدم حتا. خوابش سنگین بود و دلم نیومد بیدارش کنم. رفتم بالا سرش چند ثانیه‌ای ایستادم و نفس‌هاش رو زیر نظر گرفتم که چه سنگین و منظمن و مطمئن شدم خوابه، لذا بی‌که ببوسمش زدم بیرون. رفتم سر کار. هفت صبح برای کار کردن خیلی زوده. هیچ مخاطبی هنوز بیدار نیست که تلفنش رو جواب بده، بنابراین رفتم تو جدول‌های اکسل. رفتم ته جدول‌های اکسل. ته جدولای اکسل امنه. دو دو تا چارتاست و با کسی شوخی نداره. صفر و یکه. هیچ حسی قاطی‌ش نیست. همینه که هست. لخت و برهنه و بی‌بزک. نامجو داره می‌خونه «ماییم و آب دیده». اون‌جاش که مهربون می‌شه. مست‌م. با ویسکی هیچ‌وقت مست نمی‌شم اما الان مستم. مستم چون حالم بد بود از صب و همه‌ش گریه کرده بودم از صب و خودمو متصف کرده بودم به «خودخواه بی‌لیاقت» و به نظرم بهم میومد هم. از دو شب قبل حالم بد بود که دخترک یه بسته برام پیک کرده بود، یه سری وسایلی که خواسته بودم، و در کنارشون یه جعبه‌ی ۳۶تایی (۲۴تایی؟) رنگارنگ هم فرستاده بود. رنگارنگ همون کارملّای زمان ماست. مال کارخانه‌ی مینو. هنوز همون‌قدر سفت و کش‌دار و شیرینه. برای من که اما فشارم اعشاریه، به مثابه قرص زیرزبونی عمل می‌کنی. همیشه جعبه‌ای می‌خرم و چندتاش همرامه، واسه وقتایی که عصبی می‌شم و فشارم میفته و سرم گیج می‌ره و نزدیک می‌شه حالم به ضعف کردن. دیدم دخترک کنار وسایلی که خواسته بودم، یه جعبه‌ «رنگارنگ» هم فرستاده و روش یه نوت گذاشته که «آیم یور سان، نات آن یور اعصاب. لاو یو:* سِوِن پِرپِل هارتس. یور سان، کیمی.»

دلم مچاله شد و پشت کتفم تیر کشید و آی برست این‌تو تیرز. روز قبلش وسط شلوغیای کاری یه عالمه بهم پیغام داده بود و میس‌کال داشتم ازش، اما شلوغ بودم و مدام جلسه داشتم و مدام مهمون داشتم و وقت نداشتم چت کنم باهاش. داره می‌ره سفر و چندتا از لباسای منو می‌خواست. قدیما که با هم زندگی می‌کردیم، مدام تو کمد لباسای من بود. خیلی وقتا صب که میومدم برم سر کار، آژانس دم در، لباس پوشیده بودم و کفش و همه‌چی، میومدم کیفی که با اون ست می‌خواستم رو بردارم، می‌دیدم کیفه نیست. یا کفشه نیست، یا خلاصه همممیشه‌ی خدا یه تیکه از لباسام نبود. اتاق من به مثابه واکینگ کلوزت بود براش. وسایل‌مو بی‌اجازه و بی‌خبر برمی‌داشت و نمیاورد بذاره سر جاش. بارها و بارها مجبور می‌‌شدم آخرین لحظه کل لباسامو عوض کنم چون یه تیکه از اون ست رو برداشته بود و کلی وقت و انرژی ازم می‌گرفت و کلافه می‌شدم هی. اولا که خونه‌هامونو جدا کردیم از هم، مهم‌ترین مشکلش لباسای من بود. این‌که چیا رو با خودم ببرم چیا رو نبرم. من؟ من اما به شوخی می‌گفتم آخیششش، دیگه از دستت راحت شدم. نمی‌تونی وسایل‌مو برداری دیگه. هنوزم که به این حرفم فکر می‌کنم اشکام میان پایین. ساده‌ترین بخش ماجرا همین بود. جدایی‌مون از هم، جدایی من و بچه‌ها از هم اون‌قدر سهمگین بود که هنوز که هنوزه عادی نشده برام. هنوز با کوچک‌ترین تلنگری خودم رو خودخواه و بی‌لیاقت می‌دونم و قادرم عین آدمای منفعل روزها بی‌وقفه اشک بریزم بی‌که قدمی بردارم برای عوض کردن این سیستم. نه که نتونم کاری کنم. نه. می‌تونم. اما نمی‌خوام. از همین سیستم فعلی راصی‌ام عجالتا. برای هر سه تامون خوبه. ولی دلیل نمی‌شه خودمو خودخواه ندونم. همه‌ش فکر می‌کنم به خاطر خودخواهی و منافع خودمه که با سیستم جدید راه اومده‌م. دلم نمی‌خواد خودمو آنالیز کنم حتا.

دخترک برام یه جعبه‌ی کامل، رنگارنگ فرستاده بود و روش یه نوت گذاشته بود که آیم یور سان، نات آن یور اعصاب. تو چت‌های این سالیان، همیشه دخترک تکست می‌ده مام، مام، مااااام. من جواب می‌دم سان، سان، هااااان؟ لذا عادت داره که خودش رو سان بنامه، به جای داتر. برام تو یادداشت‌ش نوشته بود آیم یور سان، نات آن یور اعصاب. دلم مچاله شد و کتفم تیر کشید و آی برست این‌تو تیرز. روز قبلش وسط شلوغیای کاری یه عالمه بهم پیغام داده بود و میس‌کال داشتم ازش، اما شلوغ بودم و مدام جلسه داشتم و مدام مهمون داشتم و وقت نداشتم چت کنم باهاش. داره می‌ره سفر و چندتا از لباسای منو می‌خواست. منم حوصله نداشتم. فلان کفش یا لباسم رو هم خودم لازم داشتم. لذا خیلی بی‌اعصاب گفتم کیمیا خیلی رو اعصابی خداییش. همه‌چی داری خودت دیگه. از وسایل خودت استفاده کن. این‌قدم رو اعصاب من راه نرو. بای. و تا شب دیگه پیغاماشو سین نکرده بودم. حالا فردا شبش بود و دخترکم برام یه جعبه‌ی کامل، رنگارنگ فرستاده بود و روش یه نوت گذاشته بود که آیم یور سان، نات آن یور اعصاب. خودخواه‌ترین و بی‌لیاقت‌ترین و گاوترین مامان دنیا بودم اون لحظه، و اون نوت به تنهایی کافی بود تا سه روز بی‌وقفه اشک بریزم و ازم متنفر باشم.

از عصر، تا الان که دارم اینا رو می‌نویسم یک‌سوم بطری ویسکی خورده‌م . از ویسکی منتفرم. پولانسکی اومد. حالمو دید. بی‌که بپرسه چی شده پاستای بلونز درست کرد با سالاد و لیموی تازه‌ی مفصل و بعد اومد ویسکی رو از دم دستم برداره. گفتم دونت. گفت بسه هانی‌جان. گفتم به تو ربطی نداره. هار شده بودم. خودخواه و بی‌لیاقت و هارش. مادرِ بد بودن هنوز و هنوز و هم‌چنان پاشنه ی آشیل‌مه، و در مقابلش هلپ‌لس می‌شم. دیرتر، توی تخت، ورق زاناکس رو که برداشتم، پولانسکی گفت نخور اونو هانی. گفتم فاک آفف. بدین‌گونه صفت بی‌شعورترین پارتنر دنیا رو هم به خودم الصاق کرده مجموعه‌ی افتخاراتم رو تکمیل نمودم.

۲۵ اسفند


Comments: Post a Comment