Desire Knows No Bounds




Tuesday, March 13, 2018

Shadows

حالا که این ها را مینوسم انگار دارم درباره جنگ جهانی دوم حرف می‌زنم انقدرکه دور است. واقعیت این است که ذهن بسیار دیوث است؛ مثلا اگر تا دو ساعت پیش از فرط گشنگی در حال جویدن دیوار بوده و تنها دو دیقه پیش به سیری مطلوبی رسیده باشید، حس گرسنگی را به یاد نخواهید آورد. می‌دانید که حس بدی بود؛ اما نمی توانید آن را حس کنید. تنها با قرار گرفتن دوباره در آن موقعیت آن حس را درک می‌کنید و تمام موقعیت‌های مشابه قبلی را به یاد می‌آورید.
بنابراین امروز که حالم خوب است و به آرامش رسیده ام و از اوضاع دو هفته پیشم صحبت میکنم؛ حقیقتا شدت رنجی که متحمل بودم را درک نمی‌کنم و صرفا در حال بازگو کردنش هستم.
در دو هفته گذشته پدر خودم و هر موجود مونثی که اطرافم می‌شناختم را در آوردم. بی قرار بودم و می‌دانستم چرا بی‌قرارم. از طرفی نمی‌دانستم حق دارم که بی قرار باشم یا نه. این موضوعی است که همیشه درگیرم می‌کند؛ "آیا حقی برای ناراحت شدن و ناراحت بودم دارم یا خیر؟" عمدتا دوس دارم که جواب این سوال  "نه" باشد. در آن صورت به ذهن خودم لگام می‌زنم و ازش می‌خواهم که آرام باشد و دهنش را ببند.
مشخصا این کار اشتباه است و باید اجازه داد که ناآرامی و ناراحتی متبلور شود اما نمی‌دانم چرا پس  ِذهنم انقدر از اشتباه کردن و از به اشتباه ناراضی بودن می‌ترسم. اصولا بهتر است آدم از اشتباهات احتمالی‌اش نترسد، امتحان کند و در صورت شکست بگوید بله اشتباه است. اما من از اشتباه کردن می‌ترسم و روزها خودم را می‌خورم که نکند به سمت مادام بوواری شدن پیش رفته باشم.
این همان مساله ای بود که در پست قبل گفتم. من از مادام بوواری بودن ‌می‌ترسیدم و می‌ترسیدم که ناراضیتی که داشتم ریشه ای هیستریک و شتاب‌زده داشته باشد.
پنج دی بود که به این نتیجه رسیدم دکترا/ تهران و هر  چیزی که این مدرک زینتی با خودش برایم می‌آورد را نمی‌خواهم. نمی‌خواهم در کشوری زندگی کنم که کوتاه قد بماند. می‌خواهم نفسی بکشم و صدای آدمهای دیگر را بشنوم.
از آن روز تا روزی که رزومه نوشتم، مدراکم را یک‌پارچه کردم و متن ترتمیزی درست کردم که بتوانم به دنیا توضیح بدهم چرا دکترای ایرانم را نمی‌خواهم صرفا یک ماه گذشت. مدارک را فرستادم و در کمال ناباوری جواب‌های خوبی هم گرفتم. سریع و صریح.
آن جا بود که شک کردم و شب ها بی‌خواب شدم. فکر کردم لوس شده ام و به حقم قانع نبوده بوده‌ام و دارم علاوه بر خودم جوان دیگری را هم بدبخت میکنم.
این قسمتی بود که کمتر از بخش های دیگر داستانم صحت داشت. دوست پسرم فرد بالغی است و چون دوست پسر قبلی‌ام بنچ مارک بی‌کفایتی است سختی زیادی برای مقایسه و گرفتن نتیجه ای که باید بگیرم متحمل نمی شوم. با این وجود می ترسیدم. نه از اینکه شاید نخواهد بیاید، از اینکه شاید بیاید و غر بزند.
دوست پسرم این طور آدمی نیست. آدمی نیست که خودش را از روی زمین بکشد و الکی بله بگوید و  فردا بگوید تو گفتی.
این اشتباه فاحش بعدی ام است: همین که از چیزی در کسی بترسم که عملا وجود ندارد و آن چیز را انقدر سیخ کنم که همه را کلافه کنم. در واقع چیزی که دوست داشتن دوست پسرم را انقدر محتمل می‌کند، میزان باز بودنش نسبت به پیشنهادات است. چیزی را الزاما قبول نمیکند ولی به چیزی نه هم نمی‌گوید. اتفاقات را مزمزه می‌کند و در صورتی که در نظرش منطقی جلوه کرد لج نمی‌کند.
اینجا بودکه در دانشگاه سرم را بر زانوی هر رهگذری که می‌شناختم میذاشتم و به صورت استعاری به پهنای صورت اشک می‌ریختم.
سارا به دادم رسید. سارا هم اتاقی ام در دانشگاه است. دختر عاقلی است که ازمن سه سال بزرگتر است و یک بچه چهار ساله دارد. ظاهرش با اصول دانشگاه هم منافاتی ندارد. نمازش را به موقع میخواند و کارش را هم تروتمیز انجام می‌دهد و مثل من شلخته نیست و افکارش توده عظیم نامرتبی نیستند که درونش جوراب های لنگه به لنگه پیدا شود.  او بود که با آرامش بهم گفت که بهتر است عاقل باشم و خودش به عنوان یک زن زیر فشار زیادی است. چون بچه دارد و شوهرش دو میلیون و چهارصد حقوق می گیرد و با توجه به رشته اش از تصور آلودگی هوا زجر میشکد و تمام این ترس‌ها واقعی است چون بعد از اتمام درسش از حقوق اولیه انسانی هم به عنوان یک زن برخوردار نخواهد بود که از جمله این حقوق داشتن شغلی اسست که به آن مدرک درد آور دکترا بیارزد و کسی پاشنه کفشش را در دهانش نکوبد.
زنان دیگری که سرم را بر روی زانوهایشان گذاشتم هم کم و بیش چیزهای مشابهی گفتند که در آن‌ها تحلیل‌هایی منطقی وجود داشت.به هر حال نمی توان منکر این شد که قسمتی از کار مهندسی توانایی تحلیل است و قدرت ادراک و تحلیل اگرچه می تواند نسبت به جنسیت جهت های مختلفی به خود بگیرد، اما جنسیت بر شدتش بی تاثیر است. مثلا به خاطر اینکه زن ها فشارهای محیطی را بیشتر احساس میکنند سریعتر متوجه این می‌شوند که چیزی از بیرون و در ابعاد اجتماعی در حال خراب شدن است. مثل اسب ها که زلزله را زودتر می فهمند یا هر حشره و موجود دیگری که همین وضعیت را داشته باشد.
این نگرش چیزی در حد توصیف گوستاو فلوبر از کرونیکال دیستسفکشن اما بوواری نیست. در حالت کلی هر انسانی این قابلیت را دارد که مخمصه ای که در آن گیر افتاده را به خوبی برای خودش توصیف کند. اگر فرصتی برای توصیف برای دیگران و صداقت مکفی با خود داشته باشد.
برای همین است که دوست دارم داستان زن‌ها را از زن ها بشنوم و وقت مشاوره از زنهایی که هم را قبول داریم مشاوره بخواهم. رویکرد مشترکی در تحلیل مسائل داریم که الزاما به نقطه مشترکی نمی‌رسد ولی بسیار پویا و ثمر بخش است.
این ها را گفتم که بگویم در دوهفته ای خودم را سیاه کردم داستان پنج شش زن با شرایط مشابه خودم را شنیدم، شنیدن داستان زن‌ها از زنها به یادم آورد که  در فشار علمیی که حس می‌کنم تنها نیستم و نظر خیلی ها را اگر بپرسی، به نقطه واضحی خواهی رسید که شفاف است و در دیدن آن نقطه تنها نیستی.

Labels:



Comments:
سلام . چهار پست آخر شما رو خوندم .
یکی این که ردیف نکردی لیست کتاب های زنانی که مسائل رو زنانه و از دید شما درست مطرح می کنند .
دوم این که آدرس وبلاگت رو دوست پسر شما ایا داره .
سوم این که از نظر یک مرد که دارم به اطرافم نگاه می کنم و چون تا به حال دوست دختری نداشته ام ف چهل سالگی ، دنیارا مردانه می بینم . حالا که حرف زده اید با زنانی که مشکل شمارا داشته اند راه حل چی شد دراخر ؟
 
Post a Comment