Desire Knows No Bounds




Saturday, April 21, 2018

پریشبا مامانم گفت تو واقعا دلت برای ماها تنگ نمی‌شه؟ برای ماها، خاله‌ها عمه‌ها اینا؟ گفتم راستش نه. تنگ نمی‌شه. بعد که چشمای مامانم گرد شد ادامه دادم: فک کنم از عوارض زاناکسه. مدت‌هاست دلم برای هیشکی تنگ نمی‌شه. همین که دورادور ازتون خبر دارم بس‌مه. حتا دلم برای بچه‌هامم تنگ نمی‌شه. مامانم رفت تو فاز ملامت و شماتت و اینا. من اما ازون وقتای هارش‌ام بود و بسیار بداهه و روان و نان‌استاپ از روش رد شدم. بهش گفتم تمام اون سال‌هایی که من داشتم زجر می‌کشیدم و با چنگ و دندون زندگی‌مو به زور از زیر دست و پای آدما نجات می‌دادم کدوم‌تون حال منو پرسیدین یا ازم حمایت کردین که حالا من احساس تعلق خاطر داشته باشم بهتون؟ همیشه منو به امان خودم ول کردین. از نوجوونی مجبور بودم خودم گلیم‌مو از آب بکشم بیرون. مامانم گفت بس‌که لجباز و یک‌دنده بودی و به حرف هیشکی گوش نمی‌کردی. گفتم خب خودت منو این‌جوری تربیت کردی. گفت نه بابا، منم متعجبم تو چرا این‌جوری بار اومدی. و طبق معمول تمام بحثای بی‌فایده‌مون، آخرش اشک تو چشماش جمع شد و گریه و اینا، که اینم جواب دستت درد نکنه‌ی ما.

لذا دیشب نه تنها رفتم مهمونی خونوادگی و خاله عمه دیدم، بلکه تمام مهمونی خوش‌رو و خوش‌اخلاق بودم و عطر مورد علاقه‌ی مامانمم براش خریدم که از دلش درآرم. پولانسکی که آخر شب اومد دنبالم اما، انگار از زندان نجات یافته‌م. نمی‌فهمم چرا این‌همه معاشرت با خانواده برام شکنجه‌ست. نمی‌فهمم چه‌طور این‌همه دنیای من با اونا متفاوته.

ولی یه چیزی خیلی بهم عذاب وجدان می‌ده. این‌که وقتی مامان‌بزرگم فوت کرد هم اصلا احساس غم و اندوه خاصی نکردم. خب خیلی وقت بود مریض بود و به نظرم خیلی راحت شد که فوت کرد و طبیعی هم بود و خوب هم زندگی کرده بود. واکنش باقی نوه‌ها اما، سر خاکش رفتن و دل‌تنگی کردن براش رو ندارم من. همه بهم می‌گن بی‌عاطفه، می‌گن مث خارجیا شدی. در نظر نمی‌گیرن که از ۲۰ سالگی ایران نبوده‌م. و در نظرتر نمی‌گیرن که عملا سال‌ها با خانواده زندگی نکرده‌م. ولی با این‌حال خودمم متعجبم چه‌طور این‌همه با اونا فرق دارم و دلم لیترالی براشون تنگ نمی‌شه اگه مدت‌ها هم نبینم‌شون.

بخوام خیلی ریز بشم می‌تونم لکچر بدم که تمام اینا ریشه در دوران جوونی‌م و واکنش خانواده‌م در قبال تفاوت‌ها و نافرمانی‌ها و از خط قرمزاشون رد شدن‌هام بوده. ولی حوصله ندارم ریز شم. همینیه که هست. صرفا به جای این‌که الکی به مامانم بگم دلم براشون تنگ می‌شه، راست‌شو گفتم و به گریه‌ش انداختم فلذا براش عطر خریدم و فلذاتر مجبور شدم برم مهمونی بورینگ خانوادگی.

یس، رسم زدگی چنین است آقای وونه‌گوت.


Comments:
اینو الان خوندم فلذا مخاطب نوشته ی صبحم درست ترین بوده.ماچ
 
Post a Comment