Desire Knows No Bounds




Tuesday, May 15, 2018

صبح دیدم دخترک استوری گذاشته که تمام لباساش که انداخته بوده تو ماشین، یه چیزی بهشون رنگ داده و صورتی شدن. زنگ زدم بهش. گفت دیدی فلان لباس و فلان لباسم همه نابود شد؟ گفتم آره. گفت کاش بنفش می‌شدن لااقل. گفتم آره. گفت می‌دونی از چی بیشتر از همه ترسیدم؟ گفتم ها؟ گفت خپل رو هم انداخته بودم تو ماشین (خپل یه بالش زرد گنده‌ست شبیه خپل توی مزرعه‌ی گل‌های آفتاب‌گردان، که بالش محبوب دخترکه، از بچگی با هم بوده‌ن و بدون اون نمی‌خوابه)، داشتم سکته می‌کردم که نکنه اونم صورتی شده باشه، که اما نشده بود. گفتم هر هفته چرا می‌ندازی اینو تو ماشین بابا؟ بیست سالشه. پیر شده دیگه واسه گربه بودن. یه روز از تو ماشین درش میاری می‌بینی همه‌ی شیکمش آب شده تبدیل شده به یه جوراب یا روبالشی‌ها. اینو که گفتم یه مکث کرد، سپس زد زیر گریه. لیترالی زد زیر گریه. گفت نمی‌خوااام خپل پیر شه، نمی‌خوام من بزرگ شم، نمی‌خوام تو پیر شی و به گریه کردنش ادامه داد و خدافظی کردیم. اس‌ا‌م‌اس دادم بهش یه تیکه لبو بنداز تو ماشین، لااقل لباسات بنفش شن. پولانسکی که بغل دستم خوابیده بود غلت زد رفت دو تا بالش اون‌ورتر و  گفت شما مادر دختر رسما دیوونه‌این.


Comments: Post a Comment