Desire Knows No Bounds




Saturday, June 16, 2018

سبکی دل‌پذیر بار هستی

خواب مرد، سبکه. آروم و بی‌صدا و سبک. راحت می‌خوابه و راحت بیدار می‌شه. نصف‌شب اگه غلت بزنی تو بغلش، یه جوری شروع می‌کنه به نوازشت که انگار اصلا خواب نبوده. اگه باهاش حرف بزنی جوابتو می‌ده و فرداش هم یادشه که چی گفته. بی‌قرص و بی‌دردسر می‌خوابه. نرمه و خُرخُر نمی‌کنه. یه وقتایی بی‌هوا میاد بغلت می‌کنه  از پشت، بی‌که آرامشت به هم بخوره. یه جور خوبی بلده باشه، بی‌که خودشو تحمیل کنه بهت، کلا. به نظرم آروم بودنش از توی تخت موقع خواب شروع می‌شه، و تسری پیدا می‌کنه به باقی ساعات روز. بیدار می‌شه می‌بوستت دستگاه قهوه‌شو روشن می‌کنه می‌ره سراغ شروع روز، بی‌صدا، تا بیدار شی. قهوه و کوکی صبح‌شو یه جوری می‌خوره که دلت می‌خواد فقط بشینی نگاش کنی. اصن خیلی سبک غذا می‌خوره کلا. یه جوری سبک که دلت می‌خواد بشینی فقط نگاش گنی. یه جوری که سبکی‌ش به‌ت سرایت می‌کنه. سُر می‌خوری باهاش. گیر نمی‌کنی گیر نمی‌ده گیر نمی‌دی. بالغه. بودن با یه آدم سکیور و بالغ، بدون طولانی‌مدت با چنین آدمی برام تازگی داره. آرامشش به من و روزهام و زندگیم و کارم هم سرایت کرده. سبک و سرخوش و آرومم و چشم‌انداز دقیق دارم. مرد، سبکه و معقوله و چشم‌انداز دقیق داره و هر جا می‌بینه دارم گیج می‌زنم دستمو می‌گیره میاره تو راه مستقیم. بهترین مشاوریه که تا حالا داشته‌م. بهم جرأت می‌ده و این جرأته توی کار جدیدم خیلی باعث پیشرفتم شده. دیشب تو مهمونی هم‌فوتبال‌بینی، تو اون شلوغی توجهم به یه مکالمه جلب شد. سه نفر داشتن راجع به هیتو حرف می‌زدن بی‌که بدونن من هیتوام. تو تاریکی داشتم گوش می‌دادم بهشون. از کلماتی برای توصیف هیتو و هیتو هاوس استفاده می‌کردن که دقیقا هدف من بوده‌ن. احساس کردم راهمو دارم درست می‌رم. حامعه‌ی هدفم درست بوده و داره بهم اطمینان می‌کنه و داره چیزایی که سر راهش گذاشتم تا سورپرایزش کنم رو می‌بینه. خیلی کیف داشت ناشناس کامنت بی‌سانسور غریبه‌ها رو راجع به خودت بشنوی. مرد، نقش پررنگی داشته تو این موفقیت، تو این خوش‌حالی، تو این حال خوش. داره می‌بینه که دارم چه جوری از ته دل کار می‌کنم و از ته دل شرایط رو برام آروم و مهیا می‌کنه. چیزی که همیشه دلم می‌خواسته خونواده‌م برام انجام می‌داده، اما هیچ‌وقت نکرده‌ن. هیچ‌وقت هیچ‌کس به جز جوجه‌ها، منو از ته دل تشویق و ساپورت و حمایت نکرده تو خانواده. حالا اما مرد، به تنهایی داره تمام اون نیاز منو برآورده می‌کنه، بی‌که خودش بدونه.

 خواب مرد سبکه. سبک و بی‌صدا. مرد، خودش و بودنش تو زندگی‌م هم سبکه، به غایت سبک و بی‌ سر و صدا. تو یه دنیای دیگه. یه دنیای کوچیک و جمع و جور و بی‌حاشیه. سبکی‌ش و بی‌حاشیه‌گی‌ش داره به منم سرایت می‌کنه. ورزش اثر معجزه‌آسا داشته روی دردهای مزمنم و گاهی شب‌ها بدون زاناکس می‌خوابم و روزا دیگه عملا قرصی جز ویتامین‌هایی که مربی‌م داده نمی‌خورم. فکر می‌کنم تمام اینا رو مدیون حضور سبک مردَم. یه جورایی انگار سوهان زده به زندگی‌م. آرومم کرده. «بس»ه برام. بری اولین بار یه آدمی بسه برام و این ماجرا هنوز هیجان‌زده‌م می‌کنه.

پریشبا، برای اولین بار آدم بزرگه‌ی رابطه شدم. پریشبا، تو یه حالی اون وسطا، مرد گفت منو می‌ترسونی آیدا. به سادگی از آدما می‌گذری و عبور می‌کنی و این خصلتت منو می‌ترسونه. بی‌تو بودن منو می‌ترسونه. بدم میاد از تصور، از دیدنِ نبودنت. یه هو دیدم که مرد، علی‌رغم تمام آرومی و سبکی و خونسردی‌ش، علی‌رغم تمام توجهی که از من دریافت می‌کنه چه لازم داره مطمئن باشه که دوستش دارم و چه لازم داره مطمئن باشه که جایگاه ویژه‌ای داره تو زندگی‌م. این چیزیه که من بلد نیستم به مردای زندگی‌م منتقل کنم و تو بی آنست، ته تهش، همیشه فکر کرده‌م بدون فلانی هم می‌تونم زندگی‌مو ادامه بدم. مردای باهوش اینو زود می‌فهمن و ازین ماجرا رنج می‌برن تو رابطه با من. پریشبا، تو یکی از همین لحظه‌هایی که مرد حس کرده بود دور شده ازم، دور شده‌م ازش و همه‌چی حول زندگی من می‌چرخه و من، نو متر وات که اون باشه یا نه، زندگی خودمو دارم، برای یکی از اولین بارهای زندگی‌م، خیلی آگاهانه فهمیدم/دیدم داره چه اتفاقی میفته. برای یکی از اولین بارهای زندگی‌م، آیدای لجبازِ همینه که هستِ درونم رو مهار کردم و به آرومی شدم مامان، شدم مامان رابطه، با لذت تمام، و دیدم به چه آسونی و به چه سادگی، یه بحران در آستانه‌ی انفجار مث کره توی تابه‌ی داغ ذوب شد و نرم شد و رفت، بی‌که اثری ازش باقی مونده باشه. بعد؟ بعد فهمیدم آرامش و بلوغ مرد چه به من سرایت کرده، بی که تلاشی کرده باشم. دیدم چه زندگی کردن، چه رفتار کردن تو این کانتکست، همه‌چی رو ساده و بی‌تنش می‌کنه. دیدم اصلا این لایف‌استایل «بی‌تنش» چه کی‌ورد تمام این سال‌های من بوده، چه غایت آرزوهام بوده بی‌که بدونم چیه و از کجا باید پیداش کرد. حالا مرد، مث یه حلقه‌ی جادویی، مث یه قطعه‌ی گم‌شده اومده تو زندگی‌م و اجزای تیکه‌پاره‌م رو داره به هم می‌چسبونه و بهره‌وری‌م رو داره می‌بره بالا. چه تو کار، چه تو رابطه، چه تو زندگی.

مرد، فقط پارتنرم نیست، شده الگوم. زندگی رو خوب بلده و مهم‌تر ازون پارتنرشیپ رو خوب بلده، چیزی که من حالا حالاها توش مبتدی محسوب می‌شم.


Comments:
آخ که چقدر منم محتاج همچین چیزی م
 
Post a Comment