Desire Knows No Bounds




Monday, June 4, 2018

خواب مونده بودم. ساعتو نگاه کردم و از جا پریدم و یه کپسول نسپرسو گذاشتم تو دستگاه، دستگاهو روشن کردم. تا قهوه رو بریزه تو فنجون، تاپ و شلوارک مشکی ورزش‌مو پوشیدم یه روپوش گشاد آبی جلوبسته رو از سر تنم کردم با کتونی آبیای نیو بلنس‌م با یه شال سه هزار متری خردلی روشن. شاله رو یه جوری سرم می‌کنم که انگار سرم نیست. خوشم میاد از هزار متر پارچه که دورم پرواز می‌کنن. کلید و گوشی‌مو برداشتم اپل واچ رو بستم که بفهمم چه قدر ورزش کرده‌م تا قهوه‌مو داغ‌داغ سر بکشم اسنپ گرفتم واسه همین دو قدم راه.

سحر از معدود مربی‌هاییه که تا حالا هیچ جلسه‌ای رو باهاش کنسل نکرده‌م و نپیچونده‌م. تو همین مدت کوتاه موفق شده منو از دردهای مزمن گردن و کمر نجات بده و همین دو قلم باعث می‌شه تا آخر عمر برم پیشش. مث بچه‌های صالح نجفی که اگه کلاس قرائت قرآن یا آموزش آشپزی هم بذاره ساموار میان سر کلاسش. 

مدتیه ورزشم از مرحله‌ی بیگینرز در اومده و به اینترمدیت رسیده. دردهام تموم شده و حالا داریم رو فیله‌ها کار می‌کنیم. کار کردن با وزنه و دستگاه، بعد از سال‌ها، هنوز احساس فوق‌العاده‌ای بهم می‌ده. اشراف داشتن رو ماهیچه‌ها و عضله‌ها و رگ‌ها و گره‌های بدن. تسلط داشتن و کنترل کردن. کنترل درد و کنترل کشش و کنترل آسیب، برای یه کنترل فریکی مث من. جذاب‌ترین کار دنیا. احساس می‌کنم دارم اجزای بدن‌مو بعد از ماه‌ها مرتب می‌کنم جرم‌گیری می‌کنم گردگیری می‌کنم می‌ذارم سر جاهاشون.

 اون وسطا پولانسکی سه هزار بار زنگ زد. وسط یه تمرین سنگین بودم و سه هزار بار ریجکتش کردم. بعد از ورزش بهش زنگ زدم که هان؟ گفت برات شیرموز فرستاده بودم، یادم نبود ورزشی، پیکیه گذاشته دم در. اگه برده بودن بگو دوباره برات درست کنم بفرستم.

از باشگاه که میام بیرون پیاده برمی‌گردم. جوراب و شلوار و اینا پام نیست شال سرم نیست باد می‌پیچه تو روپوشم سبک قدم برمی‌دارم و از هوای خنک و حال سبک این روزا لذت می‌برم.

وقتی می‌رسم می‌بینم هنوز شیرموز دم دره. یه بطری شیرموز غلیظ که با خرما بِلِند شده. چون روزا که سرم شلوغه و غرق کارم غذا نمی‌خورم و گشنه می‌مونم و عصر به بعد همه‌ش ضعف دارم، لذا پولانسکی از راه دور بهم شیرموز تزریق می‌کنه که تا شام  زودهنگام سر شب زنده بمونم. خوشم میاد ازین‌که یکی حواسش به غذا خوردن نخوردنم به سلامتی‌م باشه. خوشم میاد یکی حواسش بهم باشه. شیرموز رو برمی‌دارم سبک از پله‌ها می‌رم بالا. بیرون توفان شروع می‌شه و بارون می‌گیره. پنجره‌ها رو باز می‌کنم. حیاط سبز و خیس و تمیز و ساکته. شمال میاد تو. خنک و سبکم.


Comments:
خب این خیلی خیلی خوبه که یکی از دور حواسش به آدم هست و می دونی که همیشه هستش . امر مهمی که خیلی کم گیر آدم میاد جدای از مادر و پدر البته .

می دانی خانم باد در موهایش این حواس هم چیز عجیبی است . یک جاهایی می رسد که به کسی خیلی فکر می کنی و بعد از هزار سال می بینی یک نفر زنگ می زند . گوشی را برمی داری و می بینی همانی است که به او فکر می کردی .
 
Post a Comment