Desire Knows No Bounds




Sunday, June 10, 2018



چند روز خیلی بی‌دلیل بالا و پایین شدم، برای من که تمام عوامل بیرونی و درونی این بالا و پایین شدن‌هایم را مداوم و با دقت اندازه‌گیری می‌کنم این "بی‌دلیل" خیلی آزاردهنده و غیرقابل تحمل است. ضمن این که برنامه روزانه مشخصی دارم در مسیر برنامه اصلی‌ام، و این بالا و پایین رفتن‌ها گاهی منجر میشود به ورزش نکردن صبحگاهی و در نتیجه درس نخواندن و بهم ریختن برنامه روزانه‌ام، که خود این بهم ریختگی کارهای روزانه باعث بهم خوردن برنامه اصلی می‌شود و بهم خوردن آن، عامل اصلی ناامیدی و در نتیجه حمله‌های شدیدتر بی‌حوصلگی و افسردگی‌‌ام است. 
اما وضعم بدتر شد وقتی دایی‌ام پای تلفن پیله کرد چرا لیتیوم نمی‌خوری، حالا من بیشتر از یک سال است که لیتیوم نمی‌خورم، این تصمیم را خودم شخصا گرفتم و به تراپیستم سپردم اگر به نظرت رسید اوضاعم به هم ریخته و پریشان است بگو تا پیش روانپزشک بروم و دوباره لیتیوم را شروع کنم اما او بهم گفت اوضاعت نسبت به دو سال پیش که دارو مصرف می‌کردی خیلی بهتر شده و شاید بتوانی با همین روش‌های شخصی خودت بدون دارو زندگی کنی. به نظر خودم هم همین‌طور است چون واقعا چیز خاصی در وضعیتم وجود ندارد که نتوانم با راه‌کارهای شخصی و هزینه‌ کم از پسش بر بیایم.
شنبه با هیجانات چسبیده به سقف از خواب بیدار شدم اما نمی‌توانستم ورزش کنم چون روز قبلش وقتی رفته بودیم پارکِ ته کوچه همه جا خیس بود و رنگین‌کمان‌های کوتاه‌قد و موقتی دور و بر تمام آبفشان‌های چرخان پارک می‌چرخیدند، عصبانی شدم و گفتم من توی این خیسی راه نمیروم، رفتیم پارک ملت و آنجا جو ورزش قهرمانی حسابی داغ بود، من هم که روزانه بین سه تا هفت کیلومتر راه میروم هیجان‌زده شدم و گفتم امروز کمتر از ده کیلومتر نمی‌روم و حتی پا را فراتر گذاشتم و گفتم اصلا می‌خواهم بدوم. بعد از ورزش سنگین آن روز دو عضله دو ور کونم گرفت و فردایش، یعنی همان روز که خیلی بالا بودم تقریبا نتوانستم از تخت تکان بخورم و تمام هیجاناتم فقط می‌توانستند در قالب فکر به مغزم حمله کنند. وای بر این حال، یاد روزهای مریضی و عمل کمرم می‌افتادم، روزهایی که به خاطر مسکن عجیبی به اسم گاباپنتین که هم زمان که درد را تسکین می‌دهد باعث شیدایی در صورت اختلال دوقطبی هم می‌شود، از شدت هیجان رو به پارگی بودم اما نباید تکان میخوردم، توی بستر بیماری قل قل میخوردم و سرعت فکر کردنم آنقدر زیاد میشد که نمی‌توانستم نفس بکشم. تنها راهی که آن روزها پیدا کرده بودم خواندن رمان‌های قطورِ آدم‌های دیوانه و پرحرف بود که به جزییات با وسواس و وقت‌کشی می‌پرداختند، جوری که فرصت نمی‌کردم هیچ فکر دیگری بکنم. آن شنبه هم فورا به این تنها نجات دهنده از دست فکرهای هرز پناه بردم، کتابم را برداشتم که زمستان شروعش کرده بودم و هنوز سیصد صفحه‌اش باقی مانده بود، چنان افتادم رویش که همان روز تمام شد. صفحات آخر را روی بالکن میان سر و صدای پرنده‌ها خواندم، آن روز هوا راکد و بی‌حرکت بود و صداها چندبرابر بلندتر از قبل به گوشم می‌رسید، از دورترین صداهای کوچه‌های پشتی تا خرخر کلاغی که لابه‌لای چنار جلوی خانه لانه کرده، همه و همه هم زمان با جملات آخر کتابم پر از درد و اندوه، جاهای خالی مغزم را پر کردند و وقتی که کتاب را بستم و رفتم توی تخت چنان به خودم می‌پیچیدم انگار می‌خواستم چیز هضم نشده‌ای را با یک جور مراسم خاصی دفع کنم. آن قدر همان جا ماندم که هوا تاریک و تاریک‌تر شد و من توی دردی نامریی و نامفهوم فرو رفتم، فقط نور کمی به پاهایم می‌تابید که در واقع نور مستقیمی نبود بلکه انعکاسی بود از نوری که آینه‎‎‌های نمای بیرونی ساختمانی در دوردست به پنجره اتاق خواب می‌تاباندند.
یکشنبه همه چیز بدتر شد، کتاب تمام شده‌ام ته نشین شده بود و خشمی گزنده تمام نیروی روز قبلم را بلعیده بود، با ته‌مانده‌ای از انرژی دقیقا برخلاف روز قبل بیدار شدم. تمام زیبایی‌های شخصیت‌های داستان نابود شده و از دست رفته، توی سرم می‌چرخیدند. مدام فکر می‌کردم آن همه زیبای صورت و فکر و رفتار به هیچ کاری جز مردن و نابودی نیامده بود و این همه‌ی حقیقت است. هرلحظه ناامیدتر و تلخ‌تر می‌شدم و چیزی که بیشتر از همه آزارم می‌داد ترسم از ناامیدی بود که خوب می‌دانستم چه بلایی سرم می‌آورد. به خودم تشر زدم که امروز یکشنبه است و روز دوم بهم خوردن برنامه است پس باید تمام جلوگیری‌هایی که برای این جور وقت‌ها آماده کرده‌ام را به کار ببندم و خودم را نجات بدهم. به زور و کشان کشان خودم را به پارک رساندم چون این هم یکی از برنامه‌های نجات بود. چند دقیقه گیج و بی‌قرار لابه‌لای درخت‌ها راه رفتم اما توان زیادی برای حرکت کردن نداشتم، مردی بچه‌هایش را روی تاب تکان تکان می‌داد و من از تماشای تکان خورد تاب فکر کردم باید بدوم تا زهر این اندوه از تنم خارج شود. مدت‌هاست تمام زندگی‌ام شده کون دادن به اختلالم، جان کندن برای حفظ تعادل بین حال خوب و بدم بدون دارو، تقریبا تمام کارهای روزمره‌ام جدالی است با این اختلال، ورزش کردن و کار کردن و درس خواندن و رعایت رژیم غذایی و نقاشی کشیدن و هر کوفتی که ازم سر میزند، همه‌شان کونی است که به این مرض میدهم تا دارو نخورم، خوب هم راه افتاده‌ام و حالا برای خودم یک پا کارشناسم، هیچ چیزی در این اختلال کیری نیست که ندانم و برایش دوا درمانی شخصی جور نکرده باشم. همین طور که داشتم در قسمت خلوتی از پارک می‌دویدم پایم رفت توی یک چاله و پیچ خورد، از عصبانیت و خشم سرخ شده بودم و داشتم خودم را به خاطر این دویدن احمقانه سرزنش می‌کردم که چشمم افتاد به چند نفر که خیره تماشایم می‌کردند، همین شد چوب دیگری تا با آن به سرم بکوبم با چسباندن انگ «دنبال نمایش بودن» به عصبانیتم اضافه می‌کردم، و این فکر حتی یک فعل درست هم نداشت، صفت نمایشی آن‌قدر توی سرم با سرعت تکرار می‌شد که اگر می‌شد صدای مغزم را ضبط کنم ممکن بود این کلمه از ته بچسبد به تکرار خودش و برعکس و بی‌معنی به نظر برسد. وقتی سرم را آوردم بالا و چند نفر را دیدم که خیره شده‌اند بهم چنان وحشتی سر تا پایم را فرا گرفت انگار در حال تجاوز مچم را گرفته‌اند، از پارک فرار کردم بیرون و صدای موسیقی توی گوشم را آنقدر زیاد کردم تا شاید بتوانم جلوی حملات فکری‌ام را بگیرم. خوب می‌دانم این حملات خودم به خودم از اصلی‌ترین راه‌های به هم زدن تعادلم است. وقتی رسیدم خانه به خودم گفتم برای عزاداری برای کتاب تمام شده و باقی کثافت‌کاری‌های فکری‌ات همین یک روز را وقت داری، فردا که شد باید همه این‌ها تمام شده باشند و دوباره زندگی عادی‌ات را از سر بگیری و هم زمان صدای پلیدی توی سرم می‌گفت: «حالا مگه زندگی عادیت چه گهیه».
تمام آن یکشنبه غمگین را به رخوت و غصه و حملات شخصی در تخت گذراندم و دوشنبه وقتی از رختخواب بلند شدم و خودم را توی آینه دیدم از ترس وحشت کردم. صورتم ورم کرده بود، ورم نبود، پف عجیبی بود که تمام اجزای صورتم را بلعیده بود و چشم‌هایم را مثل نقطه بی‌نور و کم حجمی وسط بادکنکی بی‌رنگ جا گذاشته بود، خودم را دلداری دادم لااقل مرض رُزاسه توی این لحظات لجن‌مال دست از سرم برداشته اما کمتر از دو سه ساعت رزاسه با تمام توان حمله کرد و تمام صورت بی‌رنگم سرخ شد، با عذاب به خودم توی آینه نگاه کردم و به نظرم رسید با تمام آن پف‌ها و سرخی‌ها زیباتر شده‌ام، با پوزخند روانی ترسناکی با صدای بلند خطاب به خودم گفتم پس رزاسه مرض خوشگلی است. این فهمِ زیبایی صورتم در آن روزها که زیبایی برایم به نابودی گره خورده بود و «نمایشی» فحشی بود که برای خودم انتخاب کرده بودم، زهری بود که در دهان خودم می‌چکاندم، انگار موجودی مخوف به جایم حرف میزد، صدایم حتی فرق کرده بود، از ترس لرزیدم و از آینه هم فرار کردم. هیجاناتم زیاد بود و به اصطلاح خودم دوباره چسبیده بودم به سقف، به وضوح می‌دیدم در بد وضعیتی افتاده‌ام، وضعیت ترسناکی که بالا و پایین شدن قطب‌ها سرعت می‌گیرند و یک روز پایین پایینی و فردا بالای بالا. این وضعیت را قبلا با سرعت‌های متفاوت تجربه کرده بودم، روزهایی که طی یک روز این تغییرات از سرم می‌گذشتند، صبح پرانرژی و سرحال بودم و به ظهر که می‌رسیدم خالی می‌شدم و تمام دنیا روی سرم خراب می‌شد. از این که پیش‌بینی دایی درست از آب دربیاید و از پس بی‌لیتیومی برنیایم بعد از یک سال دوباره ترسیده بودم،تمام هیجاناتم شدند استرس، داشتم در و دیوار خانه را گاز میگرفتم که خودم را به زور از خانه بیرون کردم. توی حیاط بچه یکی از زن‌هایی که در کارگاه هنری زیرزمین چیزمیز درست می‌کنند و توی اینستاگرام می‌فروشند را دیدم، این بچه هر روز توی این یک وجب حیاط ساعت‌ها تنهایی بازی می‌کند و هربار دیدنش دلم را خون می‌کند. داشت سعی می‌کرد دوچرخه صورتی کوچکی را راه ببرد اما می‌گفت دوچرخه‌سواری را فراموش کرده‌ام، مادرش مسخره‌اش می‌کرد و اصرار داشت دوچرخه‌سواری چیزی نیست که فراموش شود. یک‌هو بی‌مقدمه بهش گفتم بیا با هم بریم پارک، مادرش چشمانش زد بیرون و بچه فورا قبول کرد، دست بچه را گرفتم و زدیم بیرون، خیلی وقت است دوستیم اما تا حالا با هم تنها نبودیم، دستانش نرم و خیس بود، نمی‌فهمیدم خیسی کف دستان خودم است یا او، اما نمی‌توانستم دستش را رها کنم، یعنی از این که این من باشم که اول دستانش را رها میکنم می‌ترسیدم. از عرض کوچه رد شدیم و زیر سایه درختانی که یک قسمت از پیاده‌رو را تاریک کرده بودند دست هم را ول کردیم. تقریبا تمام طول راه برایم داستان تعریف کرد، توی پارک یک لحظه داستان‌هایش را متوقف کرد و گفت عجب پارک قشنگی و فورا ادامه داستانش را از سر گرفت. واقعا راضی بودم، از حرف زدن کسی به جز مغز خودم، آن هم یک بچه که هرچه باشد مغزش از من سرراست‌تر و تمیزتر کار میکند. داستان پیچ‌خوردگی روز قبل وقتی بچه  توی پارک هرکاری دلش می‌خواست می‌کرد، باعث حسرت و اضطرابم شد. وقتی رسیدم خانه شروع کردم حسرت تمام چیزهایی را خوردن که در واقع ثروتم بود و با بزرگ شدن از دست‌شان داده بودم. اینکه دویدن و پیچ خوردم پایم را مدام ربطش می‌دادم به نیازم به نمایش و میزدم توی سر خودم در حالی که نمایش یک بخشی از زندگی روزمره‌ کودکی‌ام بود، داغم را تازه میکرد. یادم می‌آمد سر صف توی مدرسه آواز می‌خواندم، توی کلاس وقتی معلم نبود می‌شدم مجری و با همکاری بچه‌ها برنامه‌های خنده‌دار اجرا میکردیم، توی جمع‌های خانوادگی بلندبلند خطابه‌هایی ایراد میکردم و جلوی تمام دوربین‌ها ژست می‌گرفتم و با صدای بلند چیز می‌خواندم، حتی یادم آمد سوم دبیرستان تازه مدرسه‌ام را عوض کرده بودم و هیچ کسی را آنجا نمی‌شناختم، مدیر مدرسه روز اول سر صف گفت نامه به رییس جمهور را یکی بیاید بخواند و من از بس عاشق چیز خواندن بودم بدون یک لحظه فکر قبول کردم و پریدم پشت دوست خوبم میکروفن و آنقدر نامه را با احساس خواندم که چند نفر گریه‌شان گرفت اما حالا آنقدر خاک بر سر شده‌ام که حتی نمی‌توانم در حضور آدم‌ها راحت بدوم. تمام شب را با سرزنش گذراندم و همان شب اقتباسی نه خیلی جدی از جنایت و مکافات دیدم و به خودم خندیدم که بی هیچ ارتکاب جرمی همیشه در وضعیت مکافاتم فقط.
روز بعد دوباره پایین بودم،دیدم دیگر مقاومت فایده‌ای ندارد و واقعا نمی‌توانم جلوی این حملات شیدایی و افسردگی روزانه را بگیرم و هم زمان نمی‌توانم اندوهی را که هر لحظه مثل لایه نازکی از گرد و خاک همه‌ی افق دیدم را می‌گیرد متوقف کنم. نه توان ورزش کردن مانده بود و نه حوصله درس خواندن، فقط نقاشی بود که می‌توانستم به آن بپردازم اما آنقدر پریشان و لرزان بودم که خطوطم غلط و بی‌سرانجام روی صفحه می‌ماندند و من هم بیزار و بدون اعصابی برای ادامه دادن همه چیز را نیمه‌کاره رها میکردم. افتادم دنبال موچین برای بیرون کشیدن خال‌خال موهای زیر چانه‌ام، این چند روز به همه کار دست زده بودم تا از این وضع نجات پیدا کنم و به خیالم موچین حتما می‌توانست معجزه کند. هرچقدر گشتم موچین پیدا نشد و در کمتر از نیم ساعت لیست سیاهی از چیزهای گم شده روبروی چشمم ردیف شد، ناامیدی از پیدا کردن چیزهای گم شده خودش یک غول است برای شکست دادن، در واقع از دست دادن و فقدان مسیر مستقیمی است به ناامیدی و ناامیدی همان چیزی است که ازش وحشت دارم. می‌ترسیدم اگر امیدی نداشته باشم دوباره برگردم به روزهای سرد و تلخ ولو شدن توی تخت خواب یا روزهای پرتنش دعوا و بگو و مگو و غذا دادن به میل‌های وحشیانه و شهوتم.
اما واقعا چیزهایی را گم کرده بودم، از همه بدتر گوشواره عقیقی بود که از بیروت خریده بودم. از روش‌های همیشگی پیدا کردن اشیا گم شده به خانه شیوا رسیدم، به غروب دلگیر و کم نوری که چت‎بیکر تایم افتر تایم می‌خواند و من روی تخت خواب شیوا نشسته بودم و به ته مانده نور روز که آسمان را سورمه‌ای می‌کرد نگاه می‌کردم، شیوا با دقت تمام کمدها و کشوها و کیف‌ها و قوطی‌های چندین و چندساله‌ را باز میکرد، چیزهایی که می‌خواست با خودش از ایران ببرد را برمی‌داشت و باقی را برای آدم‌های دیگر جا می‌گذاشت، همان جا بود که احساس خفگی کردم گوشواره‌ها را از گوشم درآوردم و توی مشتم نگه داشتم. بعد شیوا کیف چرمی سیاهی را بیرون کشید و گفت آها این همونیه که تو میخوای، واقعا همان اندازه‌ای بود که قبلا برایش وصف کرده بودم، کیفی نه آنقدر بزرگ که هوای تویش را هم مجبور شوم حمل کنم نه آنقدر کوچک که دفتر طراحی و مدادهایم تویش جا نشوند. گفتم آره خودشه، کیف را داد دستم، من هم گوشواره‌های توی مشتم را فورا توی یکی از جیب‌هایش فرو کردم اما باز هم مضطرب شدم، رفتم توی هال کیف خودم را برداشتم و این بار گوشواره‌های عزیزم را توی جیب آن فرو کردم، فکر میکردم کیف جدید که مال خودم نیست و تازه دارم با آن آشنا میشوم قابل اعتماد نیست، باید این گوشواره‌ها را یک جایی بگذارم که حسابی با سوراخ‌هایش آشنا هستم. موقع خداحافظی شیوا به کیف خودم اشاره کرد و  گفت درش بازه گفتم این کیفه همیشه همینه، وقتی سوار اسنپ شدم تمام محتویات کیفم ریخت بیرون، به راننده گفتم تو رو خدا نگه دار یک چیزی توی کیفم بود که حالا افتاده لای صندلی و باید برای برداشتنش حتما در را باز کنم، البته این صحنه همین الان یادم آمد، چون همین چند دقیقه پیش گوشواره‌هایم را پیدا کردم اما قبل از آن یعنی تمام دیروز فقط لحظه بیرون ریخته شدن چیزهای توی کیفم یادم می‌آمد و مطمئن بودم گوشواره‌ها همان جا کف آن ماشین مانده‌اند، چون بلخره باید غذایی به ناامیدی‌ام می‌دادم و چه چیزی بهتر از این فراموشی ناخواسته. این هم یادم بود که راننده خیلی مودب و حسابی بود و باهم به همه چیز خندیدیم و دوباره موقع پیاده شدن چیزی از کیفم افتاد و من از هول فراموش کردم با او خداحافظی کنم و از دیروز هربار یاد گوشواره‌ها افتادم به خودم گفتم حقت همینه چون با راننده به اون خوبی خداحافظی نکردی. به رامین گفتم اگر گوشواره‌هایم واقعا گم شده باشند از غصه دق میکنم، و همین شد سردر تمام فکرهایم. دیگر نمی‌توانستم بیشتر از این برای از دست دادن یک جفت گوشواره غصه بخورم باز هم زدیم بیرون برای ورزش، هوا گرم بود و خیلی منتظر مانده بودیم تا آفتاب کمی پایین برود.
غروب پارک حسابی شلوغ بود، بچه‌ها توی زمین بازی در حال جست و خیز بودند، سه تا مرد پلاستیک بزرگی را زیر درخت‌های توت پهن می‌کردند و با چوب به شاخه‌ها می‌زدند، چندتا کارگر با پاهایی که از گچ هنوز سفید بود و دمپایی‌های پلاستیی پای فوتبال‌دستی حشیش می‌کشیدند و دسته‌ها را با سرعت می‌چرخاندند، از نرده‌های پشت پارک رفتیم روی تپه مشرف به اتوبان، مردی را دیدم که روی زنی لای بوته‌ها خوابیده بود و بالا و پایین می‌شد، واقعا باورم نمی‌شدم دوباره دقیق‌تر نگاه کردم و دیدم واقعا دو نفر مشغول کردن‌اند. دوباره پایم رفت توی یک چاله، دقیقا همان پایی که چند روز پیش پیچ خورده بود، این بار نه از متوجه شدن نگاه‌های بقیه، دقیقا به دلیلی برعکس آن. به پارک برگشتیم و رامین گربه‌ای که روی سقف یکی از آلاچیق‌ها گیر کرده بود را به زور کشید پایین، مردی که هر روز توی پارک ورزش می‌کند و میتینگ سیاسی برگزار می‌کند داشت چیزهایی درباره مشارکت مدنی می‌گفت، زنی هم روبروی درختان با دمپایی نشسته بود و نقاشی می‌کشید، همه بودند، همه‌ی همه، جسد قورباغه‌ای زیر پای حشرات خشک شده بود و مورچه‌ها دسته‌جمعی به توت‌های از درخت افتاده حمله کرده بودند. نابودی مثل هوا بالای سر این «همه» می‌چرخید و من ناامیدی را حتی از نگاه دختربچه‌ای که توپی را به هوا پرتاب می‌کرد شکار می‌کردم. آنقدر پریشان و غمگین و سنگین بودم که نمی‌توانستم بدنم را روی پاهایم تحمل کنم، واقعا تلوتلو می‌خوردم و این حال ناشی از چند روز جدال بین خوشی و ناخوشی بود، نفس عمیقی کشیدم و  تمام شدن و از دست رفتن را هم زمان با شور زندگی قورت دادم، زن و مردی از جلوی رویم گذشتند و سوار موتور شدند و من از رنگ لباس دختر فهمیدم این‌ها همان‌هایی هستند که داشتند پشت بوته‌ها سکس می‌کردند. زمانی که به نظرم برای خودم سنگین می‌رسید و نمی‌گذشت برای آنها خیلی زود گذشته بود، این دوگانگی در فهم مفهومی ثابت را خیلی تیز و ترسناک احساس می‌کردم. نگهبان پارک توی اتاقک تنگی روی تختی در حال چرت زدن بود و نوار باریک شرت آبی‌ روی کمرش بالا و پایین می‌شد، توت‌های درشتی که توی یک سینی بزرگ چیده بود روی سکوی سنگی دم در اتاقک توی هوای آزاد خشک می‌شدند، مگس‌ها توت‌ها را ول کرده بودند و به تکه کوچکی گه‌سگ توی باغچه‌ی پای سکو چسبیده بودند. موهای زرد دختری از پشت سبزی درختان لابه‌لای انگشتان پسری فرو میرفت و ابرها به هم فشار می‌آوردند تا آسمان را پر کنند. تماشاگر ماهری شده‌ بودم و همه چیز را زیر نظر داشتم، چشمم بیهودگی را روی هوا میزد، چیزهای تکراری و خسته کننده را و به وضوح می‌دیدم و با خودم می‌گفتم همه‌اش همین است.
این فکرها باید ناامیدم میکرد، اما دیگر بودن ناامیدی را از نبودنش تشخیص نمی‌دادم، مثل دوچرخه‌سواری که از یاد آدم نمی‌رود ناامیدی را هم همیشه به یاد دارم،  فقط باید بین فکر کردن بهش و تماشا کردنِ بدون فکر یکی را انتخاب کنم. ردش را همه جا میزنم، از میان خنده و شادی و هیجان با موچین بیرون می‌کشمش و انعکاس پرتوهای پرنورش را ته چاه هم می‌بینم. از پارک رفتم بیرون و از پله‌هایی که رو به کوه‌های غبار گرفته پایین می‌رفت سرازیر شدم و تری سگ پارک هم پشت سرم آمد. می‌دیدم ناامیدی دیگر برایم ترسناک نیست، چطور می‌شود از چیزی آنقدر پیوسته به زندگی ترسید، می‌دانستم پله‌ها که تمام شوند، خورشید که کاملا غروب کند، شب که بخوابم فردا دیگر همه چیز به حالت عادی برگشته، این گشایشی که از تماشای هم زمان ناامیدی ناشی از نابودی و شور زندگی توی مغزم به وجود آمده بود را خوب می‌شناختم، نقطه پایان پریشانی‌ام را. تری با فاصله معقولی از من از پله‌ها پایین آمد، پله‌ها تمام شد، روز تمام شد و با هم ایستادیم به تماشای پسر آشنایی که داشت توت‌های کف زمین را می‌خورد.

Labels:



Comments: Post a Comment