Desire Knows No Bounds




Saturday, August 25, 2018

۱. یکی از عذاب وجدان‌های دائمی‌م به عنوان یه سینگل مام، این بود که فرصت حضور یه مرد رو به عنوان پدر، از بچه‌ها گرفته بودم. حالا تو پرانتز بماند که اگه منم نگرفته بودم، بچه‌ها حاضر نبودن/نیستن با پدرشون ده دقیقه هم تو یه خونه زندگی کنن، ولی به هر حال اون سال‌ها، سال‌هایی که من هر روز خودمو نشونده بودم رو صندلی گناهکار، همیشه ناراحت بودم ازین که یه رول مدل مرد ندارن و ممکنه خیلی رفتارها و مهارت‌ها رو تجربه نکنن تو زندگی‌شون.

۲. جوجه‌ها که بزرگ می‌شن، دغدغه‌هه تغییر شکل می‌ده به «اصولاً پارتنر داشتن یا نداشتن؟»، و در صورت گزینه‌ی اول، کیو انتخاب کنی که بچه‌ها هم اندازه‌ی تو دوستش داشته باشن. خب بعد از تجارب زیاد و بالا رفتن سن، به خودی خود، انتخاب کردن پارتنر قابل دفاع خودش کار سختی می‌شه، با وجود دو تا بچه، سختی‌ش می‌شه ضرب‌در ده، به زعم من.

۳. جوجه‌ها که بزرگ شدن، رفتارشون رو که در قبال پارتنرها یا دوست‌های پسرم دیدم، کمی خیالم راحت شد. فرهنگی که از من تو خونه دیده بودن به اضافه‌ی فرهنگی که تو سریال‌های خارجی دیده بودن، مخصوصاً فرندز، گاسیپ گرل، های اسکول میوزیکال و بزرگ‌تر که شدن گیلمور گرلز، خیلی زیرپوستی به این دو تا نوجوون کمک کرده بود بتونن بازتر از هم‌سن و سال‌هاشون با اتفاقات دور و برشون که خیلی هم عادی نبود، مواجه بشن. از دید اونا، من یه مامان جذاب بودم که هیچ بهم نمیومد بچه داشته باشم، کتاب‌خون و فیلم‌بین بودم و سلیقه و سوادمو قبول داشتن، دور و برم فقط دوستای پسرمو دیده بودن که چندین و چند سال با هم رفیق بودیم، مثل کامیار و نوید و کیوان و علیرضا، و عاشق اونا بودن، مهمونی‌های پر تعداد دیده‌بودن تو خونه با آدم‌های رنگ و وارنگ و سفر رفتن‌های رنگ و وارنگ و معاشرت‌های رنگ و وارنگ، و تمام این‌ها طبعاً یک ذهنیت و یک نُرمی براشون ایجاد کرده بود که ممکنه تو خیلی از خانواده‌های دور و برشون قابل هضم نباشه. وقتایی که با زرافه یا دخترک راجع به دوست‌هام حرف می‌زدیم، از اکواردترین و در عین حال جذاب‌ترین لحظه‌های زندگی‌م بود. در نقطه‌ی شروع مکالمه نمی‌دونستم قراره چی بشه، اما کامنت‌ها و رفتار بچه‌ها رو که می‌دیدم حین گپ و گفت‌ها، خیالم خیلی راحت می‌شد. نه لزوماً از بابت دوست‌‌هام؛ از بابت بچه‌ها. می‌دیدم چه خوب یاد گرفتن با اوضاع دیل کنن و منطقی به قضایا نگاه کنن. منطقی با دوز کنترل‌شده‌ای از احساسات.

۴. علی‌رغم تمام کول بودن‌هام و کول بودن اوضاع خونه‌مون با بچه‌ها، سخت‌ترین سخت‌ترین سخت‌ترین قسمت زندگی‌م تا سال‌ها، دعوت کردن دوست‌های پسرم بود به خونه.

۵. یه مدت کوتاهی، یه دوره‌ی سختی رو سپری کردیم هر سه‌تامون. من و جوجه‌ها. به واسطه‌ی حضور یه آدم دیگه تو زندگیم. اون دوره پرتنش‌ترین بخش ماجرای دوست‌پسر داشتن بود به عنوان یه مادر، لذا تصمیم گرفتم دیگه دور این ماجرا رو خط بکشم و هرگز اون تجربه رو دیگه تکرار نکنم.

۶. یه روزی خیلی اتفاقی، ماجرا این‌جوری شد که من و بچه‌ها خونه‌هامون رو از هم جدا کنیم. ازون به بعد، با این که هندل کردن اوضاع برای من ساده‌تر شده بود، اما لایف استایل زندگی‌م تغییر نکرد. دیگه حوصله‌ی سر و کله زدن با یه آدم دیگه، وارد کردنش به زندگی‌م و دسترسی دادن بهش به دایره‌ی معاشرت‌هام رو نداشتم. از هندل کردن یه عالمه آدم خسته شده بودم و تنهایی رو به دردسرهای معاشرت‌های زیاد داشتن ترجیح می‌دادم، لیترالی.

۷. لایف‌استایل‌ت که بشه «تنهایی»، این‌قدر همه‌چیز ساده و جذاب و قائم به ذات می‌شه که دیگه عمراً حاضر باشی پاتو از سیف زون‌ت بذاری بیرون و دردسرهای معاشرت و رابطه رو به جون بخری. لذا تنهایی شد سرلوحه‌ی زندگی‌م. تو امپراتوری کوچیکم برای خودم فرمانروایی می‌کردم و بالاترین سطح رضایت از زندگی رو داشتم. برای اولین بار، تا حد ممکن، نخ تمام مسئولیت‌هام در قبال دیگران رو قیچی کرده بودم و عین یه بادکنک هلیومی، سبک و سرخوش بودم. در حدی که گاهی که بچه‌ها میومدن می‌خواستن بمونن پیشم، حس می‌کردم دیگه حوصله‌شون رو ندارم و کاش زودتر برگردن خونه‌شون. سپس از خودخواهی و مادر بد بودنم شرمنده می‌شدم اما همینی بود که بود. یا به جای این‌که به سکس‌پارتنرم بگم بیاد پیشم، ترجیحم این بود من برم خونه‌ش، چون این‌جوری روی ساعت رفت و آمد کنترل داشتم، به عنوان میزبان نمی‌تونستم به طرفم بگم الان دیگه می‌خوام تنها باشم برو خونه‌ت، خودم اما اگه می‌رفتم پیشش، می‌تونستم هر وقت دلم خواست برگردم تو غارم. در این حد. بله، به شدت می‌خواستم دو دیقه به حال خودم باشم. و بله، من آدم اکستریم‌ام اصولاً.

۸. پولانسکی، خیلی آروم خزید تو زندگی‌م. تو غارم.

کات.

۲۰. رفته بودیم سفر. صبح زود بیدار شده بودم قهوه‌مو ریخته بودم تو لیوان، کتابمو برداشته بودم جوری که کسی بیدار نشه درو بسته بودم پشت سرم رفته بودم لب ساحل. دو سه ساعتی تو هوای عالی و نم ریز بارون، نشسته بودم زیر آلاچیق، به قهوه و کتاب و صدای دریا. وقتی برگشتم ویلا، نوید رفته بود سر کار، پولانسکی و جوجه‌ها نشسته بودن دور میز لب پنجره، با بساط نیمرو و صبحانه و داشتن قضایای دیشب رو تعریف می‌کردن و غش‌غش می‌خندیدن. منو که دیدن، پولانسکی با چشم‌های درخشان، انگار بدیهی‌ترین اتفاق عالم باشه، دست‌شو دراز کرد طرفم که یعنی برم پیش‌شون بشینم یه چایی بخورم باهاشون. من؟ بیست سال تمام ته ذهنم منتظر چنین صحنه‌ای بودم، بی‌که کسی بدونه. بیست سال تمام متظر این قابی بودم که جلوی چشمام بود. حال خوش و راحتِ بچه‌ها، میز گرد صبحانه، چشم‌های درخشان پولانسکی، منظره‌ی سبز پشت پنجره، بارون و مه صبح‌گاهی، و آغوشی که باز شده بود که منو تو اون جمع بپذیره. بی‌ سرزنش بی حرف و حدیث  بی حس گناه.


Comments: Post a Comment