Desire Knows No Bounds




Tuesday, October 2, 2018


روزای شلوغی‌ان این روزا، شلوغ و تلخ. تقریباً همه‌ش یا در راه بیمارستانم یا توی بیمارستان. خودم مریض نیستم، اما «همراه»ِ بیمارم و همراه بیمار بودن گاهی از مریض بودن سخت‌تر می‌شه، مثل الان.
شبا اما وقتی میام بیرون، دوباره زندگی روزمره مث یه دوش آب پرفشار خیسم می‌کنه و خلأ و سکون سهمگین بیمارستان رو کم‌رنگ می‌کنه تا فردا صبح، تا دوباره فردا.

دلم می‌خواد یه ماه برم تو اون هتل‌آپارتمان همیشگی‌مون تو نیشانتاشی؛ استانبول. صبحا بیدار شم لباس ورزش بپوشم برم پارک خیابون پایینی بدوئم، برگردم بالا دوش بگیرم لباس عوض کنم کتاب دفترمو بردارم برم «مادو»ی نیشانتاشی، تو آفتاب خنک پاییز، تو پیاده‌رو، به خوردن یکی از خوشمزه‌ترین و مفصل‌ترین صبحانه‌های مورد علاقه‌م، سپس چای سفارش بدم و ساعت‌ها رو به خیابون، زیر آفتاب دلچسب پاییزی، کتاب بخونم و یادداشت بنویسم. 

بیمارستان، مث یه‌ سطل چسب مایع، چسبیده به تمام مغز و روحم.


Comments:
چه روزای گهین. دقیقا یاد روزای مراقبت از پدرم تو بیمارستان افتادم.
 
Post a Comment