Desire Knows No Bounds




Tuesday, November 13, 2018

یک صندلی
یک درخت
یک کوه
یک صخره
مقداری آسمان و قدری آفتاب و کمی ابر

صندلی‌م رو «صندلی» صدا می‌کنم. با صندلی صدا کردنش، اون رو از یه صندلی ساده بودن می‌کشم بیرون و تبدیلش می‌کنم به یه اسم خاص. باقی صندلی‌ها رو با اسم اشاره نام می‌برم، این یکی اما اسمش «صندلی»ه. صندلی‌م همین کناره، کنار دستم. یه وقتایی که خسته می‌شم از وایستادن، می‌شینم روش، یه وقتایی دستمو می‌ذارم رو پشتی‌ش و بهش تکیه می‌دم، یه وقتایی پایین پاش می‌شینم رو زمین چای و پای زردآلوی هانس می‌خورم، یه وقتایی‌ام می‌رم می‌شینم رو کاناپه بزرگه، روبروش، صرفا، بی‌که کاری به کار هم داشته باشیم. از وقتی صندلی اومده تو زندگی‌م، اخلاقم بهتر شده. آروم گرفته‌م. دیگه همه‌ش سایت‌ها و پیج‌های مختلف رو دنبال صندلی بالا و پایین نمی‌کنم. دیگه هر جا می‌رم چشمم دنبال صندلی نیست. صندلی‌م یه صندلی مناسبه. استایل‌شو دوست دارم. کمرمو اذیت نمی‌کنه. به دکور خونه‌م میاد. ترکیب رنگ پارچه‌ش هم دقیقا همونیه که دلم می‌خواست. میم می‌پرسه مبل نمی‌خری دیگه؟ می‌گم نه، خوبم الان. مبل لازم ندارم. میم می‌گه چه عجیب. می‌گم اوهوم.

صندلی صندلیه. صندلی کفش نیست که واسه هر موقعیتی یه مدل مخصوص بخوای استفاده کنی. تازه کفش هم که باشی، هزار جور کفش هم که داشته باشی، یکی‌شونه که از همه راحت‌تره. یکی‌شونه که وقتی می‌خوای بری سفر، وقتی یه عالمه قراره تو راه و تو فرودگاه و تو هواپیمه و در حال راه رفتن باشی، بهش فکر می‌کنی و انتخابش می‌کنی برای همراه بودن. برای همراه بودنِ طولانی باهاش، راحت بودن، سبک بودن، مَچ بودن؛ دیگه صندلی که جای خود داره.


Comments: Post a Comment