Desire Knows No Bounds




Tuesday, December 11, 2018


 رفته بودم سینما تا فیلم ستاره ای متولد می شود را ببینم. در دو ماه گذشته هر خروجی که هالیوود داشته، دیده ام. اگر هالیوود چیزی مثل سیاه مشق داشت، آن ها را هم می رفتم و میدیدم.
به زعم خودم، سینما هیچ وقت اولویت اول من نبوده است؛ "کتاب" بوده است. اما اینجا در سوئد بود که متوجه شدم سینما هم همانقدر به وجدم می آورد و رابطه ام با سینما خیلی عمیق است. حقیقتش این است که من "سینما" را دوست دارم. هر چه هم بشود به سینما بر میگردم. سینما لذت شخصی من است. روزها سرد و تاریک است و چاره ای جز سینما رفتن نیست و من این شخصا از این بیچارگی اذیت نمی شوم.
فکر میکنم که سینما در ایران احتمالا سرگرمی بسیار جدی بین بسیاری از افراد است. فکر میکنم چون "تنها" سرگرمی در دسترس است. تنها جایی که می شد رفت و سرگرم شد. ما به صورت کلاسیک در ایران، بار نمی رویم. ساحل نمیرویم. نمی رقصیم و فقط فیلم نگا میکنیم. ناخداگاه ما زیادی با سینما آمیخته می شویم. از طرفی چون مرزها بسته است، سینما دریچه ای است که ما با آن دنیا را می بینیم. سعی میکنیم مردم کشورهای دیگر را بشناسیم. با سینما، نیویورک و پاریس برویم.
اینجا، تنها سینما می روم. عادت تنها سینما رفتن را ایران هم داشتم. حقیقتش این است که جز با افراد خاصی نمی توانم فیلمی را ببینم. چون یکهو حوصله ام سر می رود و شروع میکنم بلند بلند نظر دادن. یا از فیلمی خوشم می آید که بقیه خوششان نمی آید و دوست ندارم توضیح بدهم که چرا فیلم را دوست داشته ام / نداشته ام. 
اوایل از این ترجیحم احساس عذاب وجدان داشتم. سینما رفتن فعالیت خیلی گروهیی به شمار می رود. مثل استخر رفتن. اما واقعیت این است که این دو کار کاملا فردی هستند. مثلا شما از طرف مقابلتان دست قرض نمیگیرید تا با دستان او شنا کنید. یا مثلا در فضای سینمای تاریک، کاملا "تنها" به پرده ی سینما نگاه میکنید، حتی اگر کسی کنار شما نشسته باشد. اما خب مثلا برای تنیس بازی کردن، نیاز به فرد دومی هست. یا چه میدانم، برای سکس. نمیخواهم بگویم با کسی سینما رفتن غلط است. اما ضرورت خاصی برای نفر دوم در این فعالیت خاص نیست.
اوایل که آمده بودم سوئد فکر میکردم که الان فرصت خوبی است تا با سینمای جهان بدون واسطه آشنا بشوم. واقعیتش فرصت خوبی نبود. سینمای جهان به اینجا می آید، اما مثلا فیلم ژاپنی زیرنویس سوئدی دارد. این مجموعه برای من، چیز قابل درکی نمی شود. 
هفته ی قبل ترش رفته بودم و "کولِت" را دیده بودم. دوست داشتم. موضوع جالبی داشت. تاکید خاصی روی هم جنس گرایی نداشت. تاکید خاصی روی آزادی زنان هم نداشت. اما همه این ها را داشت.
اما  "ستاره ای متولد می شود" را دوست نداشتم. اصلا فیلم بدی نبود ولی منظره ی "عشق عریان" حوصله ی من را سر می برد. فیلم دو ساعت و نیم حول یک عشق و یک اعتیاد میچرخید. آخرش هم چیزی تو مایه های  فیلم"لاو استوری" اتفاق افتاد. دور تا دورم دختران جوان سوئدی در دستمال فین های اشک آلود میکردند و من به ناخن هایم خیره شده بودم تا فیلم تمام شود.

برای من "عشق"، وقتی در هیچ بستر روزمره ی دیگری نباشد ؛ خیلی خسته کننده است. این طور عشق حتی واقعی نیست. خیلی مجرد است. طنزی ندارد. انگار افراد از صبح تا شب فقط درگیر عشقشان بوده اند و همه چیز حول آن چرخیده.
به هر حال گفتن ندارد... فیلم عاشقانه بود. توی سینما گوگل کردم تا ببینم فیلم چند دقیقه است و چند دقیقه اش باقی مانده. هر دقیقه با ساعتم چک میکردم که فقط یه ربع دیگر. فقط ده دیقه، فقط پنج دقیقه دیگر و تمام... پوف!
پاشدم و سریع کاپشنم را پوشیدم. فیلم داشت تیتراژ پایانی را پخش میکرد. کمی طول کشید تا کاپشنم را تنم کنم و وقتی سرم را بلند کردم به آخر تیتراژ رسیده بودیم. آنجا که آرم کمپانی تولید کننده را نشان میدهد.
در حد دو سه ثانیه مکث کردم و چشمهایم پر شد! چشم هایم انقدر سریع پر شد که ذهنم، حتی هنوز درک نکرده بود چه اتفاقی افتاده. چیزی از گذشته برگشته بود و در من نواخته شده بود. در حالی که خودم را جمع و جور میکردم با فاصله و به کندی داشتم می فهمیدم از چه چیزی برانگیخته شده ام:
من بار اولی بود که آرم " وارنر برادرز" را در سینما می دیدم. هزاران بار این آرم را در لپتاپم، در لپتاپ بقیه، با کیفیت پایین، روی دو دی وی دی، روی فلش، روی سی دی هایی که دست به دست می شد تا ما به دنیا وصل باشیم و دریچه ای به دنیا داشته باشیم و از جهان قطع نشویم؛ دیده بودم. این اولین باری بود که من بعد از بیست و نه سال زندگی، مثل مردم همه ی جهان داشتم فیلمی جهانی را مثل همه ی مردم نرمال دنیا روی پرده سینما میدیدم.

مگر مردم ما چه می خواستند؟ همین که مثل همه ی مردم عادی دنیا، بروند سینما و فیلم های عادی مردم عادی دنیا  را ببیند.

اگر عاشقانه ای باشد، برای  من داستان عشق مردمی است که سینما، دی وی دی، سی دی با فایلی با پسوند AVSEQ تنها دریچه ای بود که به دنیا وصلشان میکرد و آنها دو دستی همان دریچه را چسبیده بودند تا همان سوراخ کوچک را هم آجرکشی نکنند. خیلی هاشان عشقشان، در دانشگاه، حول دست به دست شدن همین فیلمها شکل گرفته بود.

Labels:



Comments:
چقدر روون و قشنگ بود . ممنون از اینکه به اشتراک گذاشتنی :××
 
وفادارترین خواننده ی منید شما
 
Post a Comment