Desire Knows No Bounds




Saturday, March 2, 2019


در یکی از صدها سکانس درخشان "زندگی زیباست"، پدر پسرکش را در آغوش گرفته، او را از دل غبار و فریاد و آژیر اردوگاه کار رژیم نازی به سمت خوابگاهشان می‌برد و همزمان در گوشش از رویای صبحانه گرم فردا صبح، حضور مادر، عشق و ادامه زندگی می گوید*. 
پدری که ظرف چند روز آینده، درست روز اتمام جنگ تیرباران خواهد شد درحالیکه پیوسته تا واپسین دم برای حفاظت روح نازک و جسم کوچک پسر، وانمود خواهد کرد همه اینها، از دوش گاز و کوره های آدم‌سوزی تا شکنجه‌گاهها و اردوهای کار، صرفا یک بازی بامزه است. اتفاقی است که میشود به آن خندید، در آن برنده شد، جایزه گرفت و به خانه برگشت...

امروز به اجتماع عطر نان گرم که در صبح بارانخورده از خانم نانوا خریده بودم، به زیبایی لیوان قهوه ام و صدای زندگی که از گلوی دخترکم با حنجره سینه سرخ پشت پنجره می آمیخت نگاه کردم. دیدم چه بسیار، چه بسیار وقتها حواسم نیست که من فرصت زندگی، تجربه امنیت، حتی در حد نوشیدن قهوه در صبحی بارانی را داشته ام و یادم رفته سپاسگزارش باشم. وقتی به پلک‌زدنی، دستی میتواند مرا از پشت پنجره آشپزخانه‌ام به قلب جنگ و شکنجه و تحقیر براند. من حواسم نیست که چه بسیار جاهای خالی در چشم‌من پر تر نمود داشته. چه بیشمار فکرم کشیده به نشدها و نبودها درحالیکه غایت نیاز آن روزم، زنده ماندن در بهار بوده. دوست داشتن و خواستن بوده، به یاد سپردن " تو را دوست میدارم برای نان گرم، برای برفی که آب میشود..." بوده. چه بسیار حواسم نیست که حواسم نیست!

*Come here. Where are we here? I might have taken the wrong way. Good boy, sleep. Dream sweet dreams. Maybe it's only a dream! We're dreaming, Joshua. Tomorrow morning, Mommy will come wake us up and bring us two nice cups of milk and cookies. First, we'll eat. Then I'll make love to her two or three times…if I can.

Labels:



Comments: Post a Comment