«آهو نمی‌شوی به اين جست و خيز، گوسِپند!»



Thursday, April 17


گمانم اول‌ها بهاريه‌های پرويز دوايی بود که مرا هوايی ِ پراگ کرد. بعدترها خودم کلی بهانه‌ی خوش آب و رنگ پيدا کردم برای رفتن. حالا هم هنوز چنين عکس‌هايی هوس‌م را تازه می‌کند. شايد هوس هم نيست ديگر، يک بغض کهنه‌ست يا چه می‌دانم، يک تلنگر کوچک که موج می‌اندازد روی انبوهی حس‌های تخمير شده‌ی گس و غليظ.
بدی‌ش اين‌جاست که قديم‌ترها که پوستم کلفت‌تر بود، دست‌اندازها را راحت‌تر رد می‌کردم. اين روزها اما هر بهانه‌ی ساده‌ای گير می‌کند لای تَرَک‌هام و تير می‌کشد.
گاهی وقت‌ها آدم کم می‌آورد؛ رسمن کم می‌آورد.


Comments:
آقای استادمان تازگی از پراگ و پاگیری و حال و هوایش حرف می زند .. ندیده اش هم مست می کند لامصب!
 
ما به عنوان خبرنگار، روزنامه نگار و هر نگار دیگری کلی فحش خوردیم در دوران شیرین روزنامه نگاری... گاهی دلم برای یواشکی رکوردر گذاشتند توی اتاق شهردار یا شورای شهرمان تنگ می شود.ا
 
شرمنده رویتان اشتباهی نذر گذاشتیم. انگار این روزها جداً نیاز به یک روانپزشک دارم. می ترسم زندگی م هم استباهی باشد!!!!!!ا
 
ها اما هر بهانه‌ی ساده‌ای گير می‌کند لای تَرَک‌هام و تير می‌کشد
 
پراگ خداست، اما من چون برنامه‌ی سفرم تفریحی نبود، نتونستم اون طوری که دوست داشتم لمسش کنم. اما نه ما پیریم نه خدا بخیل! شاید وقتی دیگر... و چقدر دوست داشتم پرویز دوایی رو هم می‌دیدم!
 
یک حس گنگ بدقلقی هست یکجاهای نامعلومی که معمولا فراموش میشود در روزمره این زندگی شلوغ... بعضی دست خطها،عکسها،بوها،رنگها،بعضی بهارها اما بدجور این غول کوچک خفته را بیدار می کنند،زنده اش می کنند و تا دوباره کمی از یاد برود حسابی زیر و رو شده ای
http://sarahandautumn.blogfa.com
 
من در پراگ زندگی میکنم. گاهی اوقات از فوران زیبایی و هوار شدن یکباره آن به چشم دچار سرگیجه میشوم. پرویز دوایی هم که دیگر هیچ. نازنین مرد این روزگار است، از آنهایی که گیر نمی آید از آنهایی که وقتی در فیلم ها میبینیم با خودمان میگیم مگه میشه همچین آدمی وجود داشته باشه!!
مریم
 
من در پراگ زندگی میکنم. گاهی اوقات از فوران زیبایی و هوار شدن یکباره آن به چشم دچار سرگیجه میشوم. پرویز دوایی هم که دیگر هیچ. نازنین مرد این روزگار است، از آنهایی که گیر نمی آید از آنهایی که وقتی در فیلم ها میبینیم با خودمان میگیم مگه میشه همچین آدمی وجود داشته باشه!!
مریم
 
این عکس هر کسی و میتونه هوایی کنه
 
چند شب پیش، خانه ی عزیزی بودیم. تلفن زده بود به آقای دوایی. آن طرف خط، آقای دوایی داشت از روانی نوشته های آدم این طرف خط می گفت، این طرف خط، داشت می گفت که آقای دوایی! شما بخشی از نوستالژی جمعی همه ی ما آدم های سینمایی این دوران هستید. آن وقت ما، داشتیم نان و ماست مان را می خوردیم و هی اشاره می کردیم به آقای این طرف خط، که به آقای دوایی بگو نوستالژی را اصلن ما از شما یاد گرفتیم. گیریم این روزها کمی حوصله مان سر رفته و گاهی بد و بیراهی نثارتان می کنیم. این که دلیل نمی شود که پراگ را اول به خاطر آقای کوندرا، دوم به خاطر شما و بعد، باقی قضایا دوست نداشته باشیم که!
 
بهار که می‌رسد عشق های یک سال کهنه و فراموش شده، عشق های ذوب‌شده در حرارت تابستان و منجمد در سرمای پرشور زمستان، دوباره جان می‌گیرند. بهار که می‌رسد نه‌تنها طبیعت و شگفتی‌های آن، حتی انسان ها هم دوباره از حالت خمودگی و دلمردگی به‌در آمده و قدم به بهار زندگی خود می‌گذارند... این است در واقع مسئله ابدی و چهره دردناک عشق: ناپایداری و بی‌ثباتی. با این‌ حال همیشه بهاری بوده است، بهاری که به موقع و درست در آن لحظه نهایی یاس و قطع امید ابدی فرا می‌رسد...
هي پرويز دوايي هي ! واقعا ادم گاهي وقتها رسمن كم مي آورد خانم اهو مي شوي يا نمي دانم نمي شوي !چي خلاصه!!
 
دوست كه صد درصد نمي شوي اهو را نمي دانم
 
کم آوردن ات که تمام شد برگرد بنویس
 
Post a Comment