Desire Knows No Bounds




Sunday, May 15

دفتر سپید vs. دفتر فیلی

وسط هوای بهاری-بارونی می‌رسم کافه. سلام می‌کنم به یه آقایی که می‌دونم پیرهن آبی تن‌شه با جین و بعد ورورور. بله، آدمای وبلاگی هیچ‌وقت حرف کم نمیارن، حتا در اولین ملاقات. نکته‌ش اما این نیست. نکته این‌جاست که یه جورایی تاریخ دوباره تکرار شد. با یه جمله. این‌جوری که طبق معمول حضور سایه‌ی علیرضا در مکالمات‌مون پررنگ بود. (علیرضا: بله، همیشه «سایه‌»ی من تو زندگیِ تو نقش پررنگی داشته، سلام رابطه‌ی پیام نور) دوست‌مون وسط حرفاش گفت اون باری که نوشته بودی «هر آدمی باید علیرضای خودش را داشته باشد» من مطمئن شدم داری همین علیرضا رو می‌گی. میل زدم به علیرضا، اولش جواب نداد، اما بعدنا معلوم شد که آره. متوجه شدم تو همونی‌ای که دوست علیرضایی.
بدین‌ترتیب من بعد از سال‌ها دوباره شدم «همون دختره که دوست علیرضائه». حالا هر قدر من بیام قسم و آیه بخورم ای کسانی که به علیرضا ایمان آورده بودید، بدانید و آگاه باشید که آدم گاهی وقتا بهتر است یک علیرضای دیگر داشته باشد هم، یا گذشت آن زمانی که آن‌سان گذشت، هیچ‌کس باور نمی‌کنه که. بعد هنوز من همون دختره‌م که اعتبارشو داره از علیرضا می‌گیره. اسبا. حالا اون سال‌ها باز یه چیزی، اما الان آخه؟! هی اومدم واسه این رفیق‌مون توضیح بدم چه‌جوری سرنوشت ممکنه خودبه‌خود انتقام بگیره از آدما، و هی اومدم ورسیون جدید علیرضا رو آشکاره کنم، دیدم راه نداره. اولن هیشکی تا به چشم نبینه باور نمی‌کنه، دومن به قول علیرضا ما دیگه تو سنی نیستیم که حوصله‌ی آدم جدید و رزومه‌ی جدید داشته باشیم که، پس بهتره همین چارتا و نصفی نقاط درخشان رزومه‌مون رو خراب نکنیم و احساس کنیم هیستوریِ باشکوهی داشتیم. خب، راست می‌گفت، منم قبول کردم. اما از رزومه که بگذریم، دنیا این‌جوری می‌چرخه که نه من بامداد خمار باقی می‌مونم، نه علیرضا عموداستایوفسکی. بعله. علیرضا یه زمانی علیرضای دفتر سپید بود. منم اون زمانا جوون و ذوب در ولایت، کشته‌مرده‌ی نثر و طنز این آدم (هنوزم هستم، عین احمقا)، اینه که اوهوم، تنها آقای وبلاگی‌ای بود تو زندگی‌م که آگاهانه سعی کردم مُخ‌شو بزنم. حالا بماند که ته ماجرا به کجا کشید:دی اما، هم‌اکنون، به عنوان یک «اون دختره دوست علیرضا»ی سابق، از دست سرنوشت بسیار راضی شاد و مفرحم و توجه تمام عشاق قدیم و جدید ایشون رو به دست سرنوشت جلب می‌کنم:دی


Comments:
salam AidAhoo jaan dasto panjat dard nakone age zahmat bekeshi be in daadaashe maa Ivan Ivanovich-e daftare sepid yek salaam-e garm beresooni.
mamnoon ziad
Katararina Ivanovna (molaghab be Shoorin)
 
ااا، سلام شورین
یادمته تو رو. باشه حتمن.
اصولن دیگه ناپدید شدی؟ نمی‌نویسی هیچ‌جا؟
 
من از سال دو هزارو چند دارم مي خونمت، نوشته هات قبلنا پير بود الان جون تر شده، يه نمك مستتري توش هست بسيار ﺳﻮﻭﻳﺖ
 
cheraa gaahi minevisam vali fe´lan enteshaare omoomi nemikonam.
Shoorin
 
من فکر می کردم صاحب وبلاگ دفتر سپید خیلی کم سنه
 
Post a Comment